وب‌نوشته‌های یک شیشه‌بر

علی مصلحی
وب‌نوشته‌های یک شیشه‌بر

روزنامه‌نگاری که کارمند بانک بوده و اکنون شیشه‌بری می‌کند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۲۲ مطلب با موضوع «هنر» ثبت شده است

اگر ما مطالعه کنیم، چه کسی «شب‌های برره» ببیند

پنجشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۴۲ ب.ظ
همه ما که به دو جوانک برنامه «دورهمی» «مهران مدیری» که بلد نبودند یک غزل «حافظ» یا «سعدی» را درست بخوانند خندیدیم، خودمان چه‌قدر بلدیم حافظ و سعدی بخوانیم؟ و اگر خوب بلدیم و هنر مطالعه و شعر‌خواندن‌مان خوب است، آیا اگر در شرایط آن دو بنده خدا قرار بگیریم، دست‌پاچه نمی‌شویم و اصطلاحا حافظه‌‌امان سفید نمی‌شود؟

  پایین‌یودن سرانه مطالعه در ایران، یک واقعیت  تلخ اجتماعی است، و آثار زیان‌بار این‌ واقعیت هم به عریان‌‌ترین شکل در همه جامعه مشهود است، و اگر آن دو جوانک هم خوب می‌توانستند، سعدی و حافظ بخوانند،‌ باز نقض‌کننده این واقعیت نمی‌توانست باشد.
اما پرسش این‌است که در به‌وجود ‌آمدن این وضعیت، چه کسی، چه نهادی یا چه شرایطی دخیل و مقصراند؟

  شاید اغلب شما، فایل تصویری از یک روحانی شوخ‌طبع، که در آن روحانی یادشده به لهجه شیرین مشهدی و با طنز و شوخی، خیلی از رفتارهای نامطلوب اجتماعی ما، از جمله فقدان مطالعه در ایران را زیر سؤال می‌برد، دیده‌اید.
اگر خاطرتان باشد، در آن فایل، روحانی یادشده، در توضیح این پرسش که شماها مطالعه نمی‌کنید، توضیح می‌داد که اگر شما مطالعه کنید، پس چه کسی برود «شب‌های برره» ببیند؟

  آقای «مهران مدیری» در برنامه دور‌همی یادشده، همچنین در بخشی ار سریال «شوخی کردم» مدام این پرسش را مطرح می‌کند که چقدر مطالعه می‌کنیم و چرا مطالعه نمی‌کنیم؟ پاسخ ساده به آقای مدیری پاسخ همان روحانی شوخ‌طبع است: اگر ما مطالعه کنیم، چه کسی دورهمی و شب‌‌های برره ببیند؟

بدون تردید یکی از عوامل مهم بی‌توجهی ما به مطالعه، تلوزیون و از جمله برنامه‌هایی است که همین آقای «مهران مدیری» که امروز کاسه داغ‌تر از آش شده باعث و بانی آن هستند. و از آن جمله سریال لوس «شب‌های برره» که فاقد بدیهی‌ترین شاخصه‌های یک برنامه تلوزیون ملی بود.
 اما امروزه تهیه‌کننده و منتفع اصلی این برنامه در یک فرار به جلو دست پیش می‌گیرد که اصطلاحا پس نیفتد، و از موضع حق‌به‌جانب تمام تقصیر‌های خود را بر سر دو جوانک بدشانس خالی می‌کند و خود را اهل و مدافع مطالعه نشان می‌دهد. اما حقیقت آنست که هزینه‌های ملیاردی که باید صرف ساختن برنامه‌های تشویقی برای مطالعه، یا طراحی برنامه‌های مبتکرانه و علمی برای افزایش سرانه مطالعه در کشور می‌شد، صرف آقای مدیری و دوستان ایشان و ساخت برنامه‌های آبکی مثل شب‌های برره شد، تا نه تنها سرانه مطالعه افزایش پیدا نکند، بلکه آن سرانه متوسطی هم که وجود داشت، همراه با شعور اجتماعی و عمومی جامعه سقوط کند، تا مردم به‌جای مطالعه و کتاب، تکیه‌کلام‌های یخ آقای مدیری را یاد بگیرند و فرهنگ گفتاری نازلی بر ادبیات گفتاری جامعه حاکم شود.

شکی نیست که به قول آن روحانی شوخ‌طبع، وقتی مزاج مردم، به شب‌های برره عادت کرد، جایی برای گفتمان مطالعه و کتاب و جست‌وجو نمی‌ماند، و الگوهای رفتاری جوانان و نوجوانان جامعه، به‌جای باباگوریو، بینوایان و هوگو و سعدی و حافظ و قائم‌مقام فراهانی و ملک‌الشعرا، می‌شود: یاورطغرل و بگوری و شیرفرهاد و سالارخان و ... و کودکانمان به جای «ای دیو سپید پای در بند» یا «کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب» و «هر نفسی که فرو می‌رود، ممد حیات است و چون برمی‌آید مفرح ذات» و ... «ووی‌گولنزج» و «کته‌کله» و «قازقولنگ» و ... یاد می‌گیرند و این‌ها می‌شود تکیه‌کلام و ادبیات و افتخارشان.

همه باید بخوانیم و بیاموزیم و تقصیر بپذیریم و هریک به سهم خود در ترمیم این عقب‌ماندگی و پر کردن این خلا تلاش کنیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۴۲
علی مصلحی
«مهمونی کامی» به کارگردانی «علی احمدزاده» محصول سال ۱۳۹۲براساس طرحی از نازنین فراهانی و نوشته علی احمدزاده و مانی باغبانی است. نازنین فراهانی، مینا ساداتی، مهدی کوشکی، میسا مولوی و پگاه آهنگرانی به عنوان بازیگران اصلی در فیلم حضور دارند. این فیلم نخستین ساخته بلند احمدزاده است که با پروانه ساخت ویدیویی (تله‌فیلم) ساخته شده و به دلیل آن‌چه از سوی مسئولان بدحجابی بازی‌گران زن خوانده می‌شود توقیف شد و از حضور در جشنواره فیلم فجر بازماند، اما
احمد‌زاده در اعتراض به این توقیف، فیلم «مهمونی کامی» را در یکی از شبکه‌های اجتماعی خودش برای دانلود رایگان با کیفیت خوب قرارداد.

شاید خیلی خلاف ادب نباشد اگر به این فیلم عنوان «مزخرف» اطلاق شود. فیلم به جز روایت ولنگاری و هرزه‌گی نسلی از جوانان الکلی‌خوش از طبقه تازه‌به‌دوران رسیده معاصر هیچ چیزی دیگری ندارد. نه طرح خوبی دارد و نه داستان قابل‌توجهی، و نه این پتانسیل را دارد که راهی به مخاطب نشان دهد یا دردی از جامعه به معنای کل یا جامعه مخاطب در معنای خاص خود درمان کند.
نه تنها دردی درمان نمی‌کند، که نمک هم به زخم می‌زند و کلی عقده‌های فروخورده و فروخفته نسلی از جوانان بدبختی که هیچ گناهی جز فقر ندارند و آمال و آرزوهای شرعی و قانونی‌شان، به یغمای عده‌ای الکی‌خوش مفت‌خور رفته است را بیدار می‌کند و نتیجه خیلی ساده و دم‌دستی‌ این به‌رخ‌کشیدن ولنگاری و هرزه‌گی می‌شود بهانه‌های یالثارات و از آن بد‌تر شتاب بنیادگرایی.

داستان فیلم در فضایی بین تخیل و واقعیت و بلاتکلیفی و علامت‌سؤال‌ در ذهن مخاطب، دست‌و‌پا می‌زند.
 دیالوگ‌های فیلم مصنوعی ادا می‌شود و رفتارهای فیلم غیرواقعی است. البته قسمتی از این‌ها تعمدی طراحی شده تا مثلا یک معضل را برجسته به‌رخ بکشد. ولی پرسش این‌است به رخ بکشد که چه؟
این‌که چنین واقعیاتی به‌وفور در جامعه وجود دارد و این تصاویر آینه‌ای از واقعیت و انعکاسی از جامعه معاصر است، درست! اما این‌که این واقعیت بدون توجه به هدفی مطلوب صرفا تصویر و برجسته نمایان شود، توجیه مناسبی ندارد.
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۸:۵۱
علی مصلحی

شلغم میوه بهشت نیست

جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۱۵ ب.ظ

«شلغم میوه بهشته» داستانی است نوشته شده در حدود ۴ دهه پیش، یک داستان خطی با سیر روایی ساده و در یک فضای تقریبا ثابت.
اتفاقات محوری داستان همه در یک خانه و کمی فرا‌تر از آن در یک محله کوچک، جنوب تهران در سال‌های ابتدایی دهه ۵۰ می‌گذرد.
داستان با تصویر این خانه آغاز می‌شود: «در یکی از کوچه‌های باریک پشت بازارچه سر پولک چهارراه سیروس تهران، خانه قدیمی کوچکی قرار داشت. که در آغاز این داستان، سی سال از عمر بنای آن می‌گذشت. خانه‌ای بود یک طبقه از آجر سرخرنگ معروف به بهنازی که در شمال کوچه قرار داشت ... برای یک تازه‌وارد در اولین نگاه آشکار می‌شد که در این خانه دو خانواده زندگی می‌کردند که از نظر سلیقه زندگی وضع یکسانی نداشتند.»
یکی دو تصویر مختصر هم از مغازه تعمیر چراغ‌‌های توری و خوراک‌پزی متعلق به‌‌ همان دوران‌ها در بازار قدیم تهران و یک تصویر انتزاعی هم از زلزله مخوف بویین‌زهرا در داستان ارایه می‌شود، که یک شخصیت محوری داستان از آن زلزله در داستان حضور دارد.
 
نثر داستان به‌غایت روان، جذاب و پرکشش است و دیالو‌گ‌ها با مهارت ویژه‌ای شخصیت‌های داستان را پروریده و معرفی می‌کند.
 نویسنده در نثر خود جای‌جای با کمک از متل، مثل یا تکیه‌کام‌های خاص و غالبا متعلق به حوزه جغرافیای خاص اثرش، به جذابیت داستان کمک بالایی کرده است: «کوزه‌اش آبی می‌گرفت ــ توی دل خودم سینماست ــ عاقد مفت گیرت اومد، موش‌های خانه را هم عقد کن ــ خری که جو ببینه کاه نمی‌خوره ــ سنگ نشسته برای کلوخ گریه می‌کنه ــ ازاله منع تیزاله می‌کنه ــ این‌که می‌دی حنا دستت رنگ بشه، بده آویشن دلت بند بشه ــ  زیر دیوار شکسته نخواب و خواب آشفته نبین ــ من کیو دارم، تو کیو داری و ... »  تعدادی از ضرب‌المثل‌ها و متل‌ها و تکیه‌کلام‌های شیرینی است که نثر این داستان را پرکشش و جذاب کرده است.

داستان در سال‌های ابتدایی دهه ۵۰ نوشته شده و اتفاقات و تصویرهای آن روایتی جامعه‌شناسانه از فضای اجتماعی آن روزگار در چند حوزه را روایت می‌کند.
 شغل «براتعلی» یکی از شخصیت‌های داستان، تعمیر چراغ است و در آن روزگاران که نه کپسول گاز بود و نه شعله‌های برق برای همه مردم، چراغ‌های خوراک‌پزی برای پختن غذا و تامین گرما و چراغ‌های «لامپا» برای تامین نور منازل و مجالس برای خودش سالار بود و کوزه‌ای کسی که تعمیرکار و اجاره‌دهنده این چراغ‌ها بود برای خودش «آبی ورمی‌داشت».
«مشدی محرم» شخصیت دیگر داستان سبزی و شلغم پخته فروش امروزی است و روزگاری که هنوز تهران لوله‌کشی آب نشده بوده، با اسب و الاغ و دبه‌های بزرگ در محله‌های شهر آب می‌فروخته و برای خودش کسی بوده و حالا که آب لوله‌کشی آمده، به سبزی‌فروشی روی آورده و نا‌ن بخور و نمیری دارد.

اتفاقات داستان حول محور بیماری ناشناخته و ناگهانی «عابدین» تنها پسر براتعلی و نرگس و رابطه نیم‌بند عاشقانه «هرمز» جوان شاعر و نقاش و بلیط فروش سینما با «گل عنبر» همسر مشدی محرم سبزی فروش، به موازات هم تا انتهای داستان پیش‌ می‌رود و در خلال این اتفاقات، طبیب پیرمرد کلیمی و خواهرزاده جوان «گل‌عنبر» که دانشجوی پزشکی است، و یکی دو نفر از اهالی محل به داستان وارد و با سیر داستان و اتفاقات حاشیه‌ای داستان همراه می‌شوند.
 
 روایت داستان در عین روانی، سادگی و جذابیت، یکی دو جا گره‌‌های گم شده‌ای دارد که نویسنده در ذهن محاطب می‌افکند و بدون آن‌که به بازشدن آن، کمک کند، به فراموشی سپرده می‌شود.
 داستان خطوط سپیده و نخوانده ندارد و از این منظر نمی‌تواند داستان قابل اعتنا و توجهی باشد.
 این را البته باید به ظرفیت‌های تاریخی زمانی که داستان در آن نوشته شده ارجاع داد و آن‌را در بستر فضا و بضاعت ادبی آن دوره بررسی کرد.

نام «شلغم میوه بهشته» ارتباط بسیار کمی با اتفاقات داستان دارد، و به نظر می‌رسد نویسنده با هوشمندی، از این نام برای جلب توجه مخاطب به اثر خود استفاده کرده باشد.

«شلغم میوه بهشته» نوشته «محمدعلی افغانی» نویسنده صاحب سبک و صاحب نام ایرانی معاصر در ۱۷۰ صفحه و در سال ۱۳۵۳ نوشته شده و در سال‌های بعد تا چاپ ششم هم تجدید چاپ شده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۱۵
علی مصلحی

خودروهای مخصوص حمل دوربین و پروژکتور که خودرو‌های موضوع فیلم‌برداری را هم سوار و با خود حمل می‌کرد، در دهه ۵۰ وارد سینمای ایران شد.
تا پیش از این برای گرفتن برخی نما‌ها مثل نمای چرخ در حال حرکت ماشین‌ها به‌عنوان یکی ازنماد‌ها و ابزارهای بصریِ نمایش اصظراب در فیلم‌های حادثه‌ای، فیلم‌برداران و حتا نورپردازان، مجبور بودند با نشستن روی کاپوت خودور‌ها، یا با آویزان‌شدن از خودرو به وسیله طناب و کمربند، نماهای مورد نظر را فیلم‌برداری کنند. 

جمشید الوندی، از فیلم‌برداران با سابقه سینمای ایران، در حال فیلم‌برداری یکی از فیلم‌های حادثه‌ای سینمای ایران در دهه ۴۰. دستیار او احتمالأ محمود اسکوئی‌ست.
منبع: فیس‌بوک محسن خرمن‌بیز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۰۸:۳۵
علی مصلحی

قدرت انتقاد، جرات اصلاح

سه شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۴، ۰۲:۱۳ ب.ظ

جمله مشهوری در تحسین و ارج‌مندی «خلاقیت» منسوب به «ویکتور هوگو» ظاهرا هست که: منقدین ادبی، عرضه آفرینش یک اثر مختصر ندارند.
این داستانک مشهور به نوعی بازگو کننده همان حرف است. البته با احترام به منتقدینی که صرفت منتقد نیستند:
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.
استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده‌ای و من چیزی ندارم که به تو بیاموزم.

شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق‌العاده کشید و آن‌را در میدان شهر قرار داد. مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از ره‌گذران درخواست کرد اگر هر جایی ایرادی می‌بینند، یک علامت × بزنند. غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است. بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد.
استاد به او گفت: آیا می‌توانی عین همان نقاشی را برایم بکشی؟ شاگرد چنان کرد. استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد و متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که: اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید.
غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت:
 همه انسان‌ها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه.
منبع: شبکه‌های اجتماعی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۱۳
علی مصلحی

قورماغه‌ای روی «نشر چشمه»

پنجشنبه, ۳ دی ۱۳۹۴، ۰۴:۳۳ ق.ظ

 وقتی گف‌گیر به ته‌ دیگ می‌خورد، همه چیز قلب می‌شود. اعتبار و اعتماد و اصالت و مفاهیمی از این دست شدیدا رنگ می‌بازد.

آزادی بیان یکی از بنیادی‌ترین حقوق بشری است. هر کس حق دارد حرف خود را بیان کند الا این‌که حرف و بیان او مغایر یا تهدید‌کننده آزادی دیگران باشد. حرف بیان‌شده اگر حرف حقی و از دل بر آمده بود، لاجرم مخاطب خود را پیدا کرده و بر دل خواهد نشست، و تاثیر مثبت خود را خواهد داشت. و اگر هم حرف حقی نبود و از دل برنیامده بود، باد هوا خواهد بود و اسباب زحمت گوینده و در بهترین حالت، اگر زیانی نرساند خنثی خواهد بود بدون تاثیری مثبت یا منفی.

بر مبنای همین حق، هر کسی حق دارد خود را شاعر و نویسنده و ادیب و ... هم بداند و بنامد و آثار آفریده شده و برآمده از ذائقه ادبی خود را عرصه کند. حالا یا برای دیگران به صورت شفاهی بخواند و یا به صورت مکتوب بنویسد و چاپ کند. اما به صرف ادعای آفریننده یک اثر، آن اثر نمی‌تواند شعر و داستان و نوشته قابل اعتنا تلقی، و در دسته‌بندی‌های حاص آن طبقه‌بندی شود.
پذیرفتن یک اثر در قالب شعر، داستان یا نوشته قابل اعتنا به عنوان مقاله علمی و ... مشروط بر مطابق و منطبق بودن با قواعد، استاندارد و چهارچوب‌هایی است که برای آن‌ها تعریف و احصا شده است.

بر همین اساس از میان هزاران عنوان کتاب که سالیانه در سراسر دنیا تحت عنوان شعر و رمان و داستان و ... چاپ و منتشر می‌شود، تنها تعداد اندکی با اقبال اهالی و مخاطبان آن گونه خاص نوشتاری رو‌به‌رو شده و  درصد قابل‌توجهی از آثار چاپی و منتشرشده، بدون کمترین اقبال و اعتنا از طرف مخاطبین، روی دست نویسنده و ناشر باد می‌کند و به مرور راهی کاغذفروشی‌ها و مراکز خمیرکردن کاغذ و کتاب می‌شود.

در این میان اما چندین عامل جانبی در اقبال به یک اثر و مورد توجه مخاطب قرارگرفتن تاثیر دارد و از جمله برجسته‌ترین آن‌ها یکی اینست که یک موسسه انتشاراتی معتبر، اثری را منتشر کرده باشد، و کتاب با امضای و با پشتوانه اعتبار آن موسسه راهی به سمت توجه و اقبال مخاطبین پیدا کند.

 بدیهی است اعتبار یک موسسه انتشاراتی به سادگی به‌دست نمی‌آید و چندین سال کار با وسواس و دقت، با تکیه بر پشتوانه علمی، ادبی، فرهنگی و ناچیز و یا درحد صفر بودن خطاهای احتمالی لازم است تا اعتباری برای موسسه اندوخته شود و نامی در بین نام‌ها شود.

این اعتبار اما به اندک خطایی می‌تواند با چالش مواجه شده و اگر به فوریت مرمت نشود، در کمترین زمان ممکن هدر می‌رود و تمام می‌شود.
 
«نشر چشمه» که خوشنامی قابل توجه و سابقه چندین ساله و معتبر در انتشار اغلب آثار ادبی، هنری و علمی در اغلب حوزه‌ها داشته و دارد، و همین سابقه پشتوانه اعتماد مخاطبین و اعتبار مولفینی بوده که آثارشان در این موسسه منتشر می‌شده، و با توجه به همین پشتوانه، اعتبار و اعتماد، هر نویسنده‌ای به سادگی نمی‌توانسته اثرش را در این موسسه منتشر کند، این روزها کتابی را با عنوان شعر چاپ و منتشر کرده که فارغ از خطای فاحش بودن، یک گاف بزرگ در پرونده کاری این موسسه حساب می‌شود.

 انتشار این کتاب، البته اولین خطای این موسسه در سال‌های اخیر نیست و از چندین سال پیش به این طرف، این موسسه از دقت و وسواسی که پشتوانه سابقه چندین ساله بوده، فاصله گرفته و چاپ چندین اثر با سطح پایین علمی و با فاصله از استاندارهای متعارف بعض گونه‌های ادبی و هنری، به مرور نشان از به ته دیگ‌ خوردن گف‌گیر بنیه علمی و فدا شدن اعتبار و اعتماد و اصالت در این موسسه شده است.
 
نشر چشمه در  شرایطی امضا و اعتبار خود را با گشاده‌دستی در پای انتشار مجموعه شعر
«قورماغه‌ای روی تیفال» گذاشته  که این مجموعه نه تنها کمترین قرابتی با بدیهی‌ترین قواعد ادبی در حوزه شعر ندارد، که بیشتر به هذیان‌گویی در قالب تمسخر و خنده شبیه است.

برای آن‌که دست خالی نباشیم، قطعه شعری از کتاب «قورماغه‌ای روی تیفال» سروده «سیدرضا خاتمی» را باهم مرور می‌کنیم:
زنم وقتی از حموم میاد بوی سیر نمی‌ده
منم وقتی از حموم میام بوی تخم‌مرغ نمی‌دم
اون از شامپوی سیری استفاده می‌کنه
که بوی سیر نمی‌ده
من از شامپوی تخم‌مرغی
که بوی تخم‌مرغ نمی‌ده ...
منتشرشده در کاشان نیوز این‌جا

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۴ ، ۰۴:۳۳
علی مصلحی

یک کاشان و یک استاد «حداد»

دوشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۴، ۰۵:۵۵ ب.ظ

«عباس حداد کاشانی» را می‌توان اعجوبه‌ای در شعر فارسی به‌شمار آورد. اعجوبه‌ای که در نوع خودش بی‌نظیر است.
 هم شخصیت هنری و چیره‌طبعی و مهارت در سرودن انواع شعر در انواع ادبی و در انواع قالب‌ها، به علاوه مهارت خاص و مطلقا بی‌نظیر ایشان در بازی‌های زبانی و استفاده فوق‌العاده بدیع و قدرت‌مندانه از ظرفیت‌های صنعت لفظی «جناس» در شعر فارسی که باقوت می‌توان ادعا کرد در تمام طول تاریخ بیش از هزارساله ادبیات و شعر ایران، بی‌نظیر است و از این حیث در انتهای قله‌ای دست‌نایافتنی ایستاده است.

علاوه بر این‌همه، حافظه قوی که به‌رغم کبر سن هنوز ابدا تحلیل نرفته و گنجینه ادبی قوی حاصل از سال‌ها غور در دواوین شعرای مطرح و برجسته ایران زمین، به علاوه ممارست بر فنون و قواعد سرودن شعر کلاسیک، وی را به منتقدی تیزهوش با حساسیت بالا در حوزه شعر و ادب فارسی تبدیل کرده است.

استاد «حداد» علاوه بر آن‌که با افتخار جزء مرثیه و مدیحه‌سرایان نام‌بردار شعر فارسی در مدح و منقبت و تعزیت ائمه معصومین صلوات‌الله علیهم اجمعین است، و در این فریقه افتخار مدیریت مجمع ذاکرین و ثناگویان اهلبیت کاشان را داشته و دارد، در عین حال طبع روانی در سرودن شعر در انواع قالب‌های شعری در موضوع طنز دارد که ملاحت خاصی به شخصیت هنری و ادبی او بخشیده است.
کافی است گذرتان به یک نشست شعری در یکی از انجمن‌های ادبی کاشان بیفتد که استاد کهن‌سال شعر و ادب کاشان در آن حضور دارد. هنگامی که نوبت شعرخوانی به ایشان می‌رسد، توجه تمام حاضرین در نشست از پیر و جوان اتوماتیک جمع وی می‌شود و سکوتی از سر شوق همه جمع را فرا‌ می‌گیرد. حالا فقط می‌توان صدای خنده‌های حضار را قبل از خواندن شعر استاد، از حرکات او شنید که با شیرین‌کاری مشغول پیداکردن سمعک و عینک است و در عین حال با حرکاتی شیرین حواس جمع را به خود جلب می‌کند.

قصیده‌سرای کهن‌سال کاشانی مورد احترام و علاقه عمیق جوانان شاعر و اهل ادب کاشان است. «مهدی فرجی» شاعر جوان و نام‌بردار و از افتخارات شعری شهر کاشان، کتاب دوم خود را با احترام به این استاد پیش‌کسوت و با عنوان: «کتاب کهن شعر دیارم» تقدیم کرده‌است.
در وصف شخصیت هنری و ادبی این استاد بزرگ گفتنی بسیار است و بضاعت این قلم مزجاة.

اما علاوه بر شخصیت هنری و ادبی استاد، در بعد اجتماعی نیز شخصیت ایشان واجد ظرافت‌ها و ظرفیت‌های خاصی است که ارزش‌مند و شایسته توجه است.
 شهرت خانوادگی و تخلص ادبی استاد «حداد» برگرفته از پیشینه شغلی خانوادگی و شخصی ایشان است که آهنگری و حدادی است. خیلی جالب است «آهن» که در ادب قدسی و آسمانی نماد وجه قدرت و اقتدار و قهاری است، ترکیب هنرمندانه‌ای یافته است با روحیه فردی و شخصیت درونی که لطافت طبع و ظرافت شخصیت است.
 

جدای از این وجه استاد «عباس حداد کاشانی» از آن دسته از افرادی است که تا همین چند سال پیش که قوت ایستادن بر پای خود را داشت، به‌رغم سن بالا و تمکن مالی و فرزندانی که وضع مالی خوبی داشته و دارند، اما با افتخار هر روز در محل کسب خود حاضر و به تنهایی نان از قوت بازو و «به دست آهن تفته کردن خمیر» می‌خورد و مناعت طبع را پاس می‌داشت.
اهالی کاشان و خصوصا ساکنان خیابان افضل فراموش نکرده‌اند پیرمرد قوی بنیه و شوخ طبعی که هر روز صبح در مغازه آهنگری خود در این خیابان حاضر می‌شد و به خدمت و کسب روزی مشغول بود. 
 

تا همین چند سال پیش هم حضور در سالن ورزش پهلوانی و گود زورخانه را فراموش نکرده و تا قوت جسمی امکانش می‌داد در کنار ورزش‌کارن ورزش باستانی حضور همیشگی داشت.

استاد عباس حداد کاشانی که چند ماهی است در فقدان همسر و همراه زندگی خود سوگ‌وار است، اکنون با بیش از ۹ دهه زندگی با عزت و سرفرازی در کاشان، الگوی یک شخصیت هنری، ادبی، اجتماعی، مذهبی و اخلاق پهلوانی است. بدون کم‌ترین تردید هر اندازه از سرمایه‌ و بودجه این شهر صرف تبجیل و تقدیر از شخصیت این بزرگ‌مرد و برگزاری یک مراسم نکوداشتَ مستقل، ویژه و آبرومند شود، قطعنا ابدا ضرری متوجه شهر کاشان نشده و نیست. اما اگر در این بین و برای برگزاری چنین نکوداشتی قصور و کوتاهی صورت پذیرد، قطعنا نه‌تنها شعر و ادبیات و جامعه پهلوانی و فتوت زیان خواهند کرد، که زیان آن برای شهر کاشان نیز قابل جبران نخواهد بود.
این‌ نوشته در کاشان نیوز این‌جا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۵۵
علی مصلحی

بی‌حاصلی «شراگیم یوشیج» از فضل «نیما»

دوشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۲۶ ق.ظ

 

«نیما» اولین سراینده «شعر نو» نبود، اما اولین کسی بود که شجاعت و شهامت به‌خرج داد تا درباره آن حرف بزند و پایه‌های تئوریک آن‌را بنیان‌گذاشته و چشم‌انداز روشن و مثبتی از آن به‌نمایش بگذارد.
 
«نیما» شاید سراینده چیره‌طبع و شاعر قوی و مسلطی نباشد. من معتقدم نیست. اگرچه همه سروده‌های اورا نخوانده‌ام. اما از مجموعه سروده‌های فراوان او در انواع قوالب شعری، تنها تعدادی انگشت‌شمار، آن‌هم در قالب خاصی که بعدا به «نیمایی» مشهورشد، فرصت شهرت در افواه و اقوال عمومی پیداکرد.
در حالی‌که سروده‌های بعض هم‌راهان و هم‌نسلان او؛ مثل شاملو، اخوان، فروغ، سپهری و ... به‌فراوانی چاپ و منتشرشد و به زبان اجتماع و نشست‌های ادبی راه‌یافت.

نمی‌گویم شعر «نیما» راه نیافت، راه یافت اما در مقایسه با سایر هم‌راهان بسیار کم‌تر و شاید اگر نبود شهرت او به‌عنوان «پدر شعرنو» ای بسا همین مقدار هم فرصت خوانده‌شدن و انتشار پیدا نمی‌کرد.
با این‌همه دنیای شعر فارسی و خصوصا شعر معاصر و شعر بی‌وزن، به نیما وام‌دار است و مدیون.

«شراگیم یوشیج» اما نه کارنامه ادبی قابل‌توجهی دارد، و نه از منش‌ زیبا و زیبنده شخصیتی «نیما» سهمی و ارثی برده‌است. نه‌تنها شخصیتش به نیمای پدر نرفته، بلکه سال‌ها با آن شخصیت فاصله شخصیتی و اخلاقی دارد.

 «شراگیم یوشیج» تحصیلات آکادمیکی در حوزه زبان و ادب فارسی ندارد، از طرفی نبوغ ویژه و خاصی هم در هنر و سرودن و نوشتن از خود بروز نداده‌است که مشخص شود به قول قدما «نخونده ملاست».
با این تفاسیر چنین شخصی حق اظهار‌نظر و نقد در مورد آثار و افراد آن حوزه در هر پایه و مرتبه‌ای حتی محترمانه هم ندارد.

فرزند پدر شعر نو به‌تازه‌گی در نامه‌ای آلوده به تحقیر و توهین خطاب به استاد «شفیعی کدکنی» و تنی چند از اساتید و بزرگان ادب فارسی، یک‌بار دیگر پرده از بی‌نصیبی و بی‌حاصلی خود از فضل پدر برداشته است.


تردیدی نیست که اثبات آفتاب نیاز به سند و مدرک و ادله ندارد. «شفیعی کدکنی» فارغ از تحصیل موفق تا پایه‌های عالی سطوح حوزوی، و بعد از آن دانشگاهی، به شهادت کارنامه‌ای ‌کم‌نظیر در تولید آثار قلمی پیرامون زبان و ادب و شعر پارسی و هم به‌شهادت مجامع آکادمیک داخلی و خارجی، استاد طراز اول و بی‌بدیلی در دوران معاصر هست. از این منظر انکار شفیعی به انکار آفتاب می‌ماند و آن‌‌که با بضاعت ناچیز به توهین و تخفیف این استاد بزرگ و دیگر اساتید هم‌طراز او به بهانه‌های واهی آمده است، به کسی می‌ماند که با چراغ‌قوه به انکار آفتاب آمده‌باشد.

اظهارنظر آلوده به توهین آقای «شراگیم یوشیج» نسبت به استاد «شفیعی کدکنی» علاوه بر آن‌که پرده از کم‌مایگی ادبی و هنری ایشان برمی‌دارد، نشان می‌دهد که ایشان نه ‌تنها استاد شفیعی، که حتی نیما یوشیح را هم نمی‌شناسد، و تلاش می‌کند که بی‌حاصلی از فضل و هنر پدر را با خطاکردن بر روی بزرگان ادب و هنر ایران‌زمین جبران کند.

«علی اسفندیاری» معروف به «نیما یوشیج» آدم بزرگی بود. منش شخصیتی ارزش‌مندی داشت. اما :شراگیم» از آن منش و شخصیت حاصل و نصیبی نبرده‌است.
این نوشته در پارسینه این‌جا
مرتبط:
در انتظار برومندی فرزند نیما

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۰۳:۲۶
علی مصلحی

در نکویاد ایرج افشار و آرشیوسازی

سه شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۳، ۰۲:۰۷ ب.ظ

نظمیست هر نظام‌پذیری را
گرخواندی در اول موسیقا
بعد از سقوط سلطنت، در همین چند سال اخیر، روشنفکران و کتاب‌‌خوانان ایران تازه به این فکر افتاده‌اند که «ما حافظهٔ تاریخی نداریم.» راست است و این حقیقت قابل کتمان نیست. در کجای جهان، در قرن بیستم، اگر فرّخی یزدی (غرض شخص او نیست، بلکه منظور شاعری آزاده و میهن‌دوست و شجاع از طراز اوست) کشته می‌شد، کسی از گورجای او بی‌خبر می‌ماند؟ نمی‌دانم شما تاکنون به این نکته توجه کرده‌اید که هیچ‌کس نمی‌داند جای به خاک‌سپاری فرخی یزدی کجا بوده است؟
این دیگر قبر فرخی سیستانی نیست که مربوط به یازده قرن پیش از این باشد و بگویند در حملهٔ تاتار از میان رفته است. فرخی یزدی در سال تولد من و همسالان من کشته شده است و شاید قاتلان او، که آن جنایت را در زندان قصر مرتکب شدند، هنوز زنده باشند. عمر طبیعی نسل قاتلان او چیزی حدود ۹۰ ـ ۹۵ سال است.

چرا هیچ‌کس نمی‌داند که قبر فرخی یزدی کجاست؟ خواهید گفت: «شاید در فلان گورستانی بوده است که اینک تبدیل به پارک شده است.» در آن صورت این پرسش تلخ‌تر به میان خواهد آمد که چرا ما این‌چنین ناسپاس و فراموش‌کاریم که محلی که فرخی یزدی در آن مدفون شده است تبدیل به پارک شود و یک سنگ یادبود برای او در آن پارک نگذاریم؟

در کجای دنیا چنین چیزی امکان‌پذیر است؟ شاعری که مانند آرش کمانگیر، تمام هستی خود را در تیر شعر خود نهاده است و با دیکتاتوری بی‌رحم زمانه به ستیزه برخاسته است و در زندان‌‌ همان نظام با «آمپول هوا» او را کشته‌اند، چرا باید محل قبر او را هیچ‌کس نداند؟ خواهید گفت: «از ترس نظام دیکتاتوری آن روز، کسی جرأت نکرده است که آن را ثبت و ضبط کند.» همه می‌دانند که دو سال بعد از مرگ فرخی یزدی آن نظام دیکتاتوری «کن‌فیکون» شده است. چرا کسانی که بعد از فروپاشی آن نظام آن‌همه دشنام‌ها نثار بنیادگذارش کردند، به فکر این نیفتادند که در جایی به ثبت و ضبط محل خاک‌سپاری فرخی یزدی بپردازند؟

هیچ عذری در این ماجرا پذیرفته نیست. هیچ خردمندی این‌گونه عذر‌ها را نخواهد پذیرفت. در فرنگستان، همین‌طور که در خیابان راه می‌روید، می‌بینید که بر دیوار بسیاری از ساختمان‌ها، پلاک یا سنگی نهاده‌اند و بر آن نوشته‌اند که فلان شاعر یا نویسنده یا دانشمند، در فلان تاریخ دو روز یا یک هفته در این ساختمان زندگی کرده است. جای دوری نمی‌روم.

در همین دورهٔ بعد از سقوط سلطنت، یعنی در بیست سال اخیر، اولیای محترم حضرت عبدالعظیم (به صرف گذشت سی‌ سال و رفع مانع فقهی) قبر بدیع‌الزمان فروزانفر، بزرگ‌ترین استاد در تاریخ دانشگاه تهران و یکی از نوادر فرهنگ ایران‌زمین را، به مبلغ یک میلیون تومان (در آن زمان قیمت یک اتومبیل پیکان دست سوم) به یک حاجی بازاری فروختند. هیچ‌کس این حرف را باور نمی‌کند. من خود نیز باور نمی‌کردم تا ندیدم.
قصه ازین قرار بود که روزی خانمی به منزل ما زنگ زدند و گفتند: «من الان در روزنامهٔ اطلاعات مشغول خواندن مقالهٔ شما دربارهٔ استاد بدیع‌الزمان فروزانفر هستم.» به ایشان عرض کردم که من در هیچ روزنامه‌ای مقاله نمی‌نویسم از جمله «اطلاعات»؛ حتما از کتابی نقل شده است. ایشان، آن‌گاه خودشان را معرفی کردند: خانم دکتر گل‌گلاب، استاد دانشگاه تهران، به نظرم دانشکدهٔ علوم.

پس ازین معرفی دانستم که ایشان دختر مرحوم دکتر حسین گل‌گلاب استاد برجستهٔ دانشگاه تهران هستند که عمّهٔ ایشان ـ خواهر مرحوم دکتر گل‌گلاب ـ همسر استاد فروزانفر بود. آن‌گاه خانم دکتر گل‌گلاب با لحن سوگ‌وار مُصرّی خطاب به من گفتند: «آیا شما می‌دانید که قبر استاد فروزانفر را، اولیای حضرت عبدالعظیم به یک نفر تاجر به مبلغ یک میلیون تومان فروخته‌اند؟»

من در آن لحظه، به دست و پای بمردم. ولی باور نکردم تا خودم رفتم و به چشم خویشتن دیدم. در کجای دنیا چنین واقعه‌ای، آن هم در پایان قرن بیستم، امکان‌پذیر است؟ از چنین ملتی چگونه باید توقع حافظهٔ تاریخی داشت؟

حق دارند کسانی که می‌گویند «ما حافظهٔ تاریخی نداریم» فقر حافظهٔ تاریخی ما نتیجه‌‌ی نداشتن «آرشیو ملی» است؛ نه در قیاس با فرانسه و انگلستان که در قیاس با همسایگانمان. آرشیو ما کجا و آرشیو عثمانی (یعنی ترکیهٔ قرن اخیر) کجا؟!! گاهی دانشجویان دوره‌های دکتری ادبیات که سخت شیفتهٔ مطالعات ادبی در حوزهٔ نظریه‌های جدید هستند، به من رجوع می‌کنند که «ما می‌خواهیم روش «لوکاچ» یا روش «لوسین گلدمن» را بر فلان رمان معاصر ایرانی، به اصطلاح «پیاده کنیم» و رسالهٔ دکتری خود را در این باره بنویسیم.»

من در میان هزاران مانعی که در این راه می‌بینیم، به شوخی به آن‌ها می‌گویم اگر شما از دولت فرانسه بپرسید که «در فلان تاریخ، و در فلان قهوه‌خانهٔ خیابان شانزه‌لیزه، آقای ویکتورهوگو یک فنجان قهوه خورده است؛ صورت‌حساب آن روز ویکتورهوگو، در آن کافه مورد نیاز من است»، فوراً از آرشیو ملی فرانسه می‌پرسند و به شما پاسخ می‌دهند، اما ما جای قبر فرخی یزدی را نمی‌دانیم!

در جامعه‌ای که برای اطلاعاتی از نوع جای قبر فرخی یزدی، ما، بی‌پاسخ مطلقیم، چگونه می‌توانیم ساختار بوف کور یا چشم‌هایش یا همسایه‌ها یا جای خالی سلوچ را بر نظام اقتصادی و سیاسی عصر آفرینش این آثار انطباق دهیم با آن گونه‌ای که جامعه‌شناسان ادبیات در مغرب زمین، توانسته‌اند ساختارهای آثار ادبی را با ساختارهای طبقاتی و اجتماعی عصر پدیدآورندگان آن آثار انطباق دهند؟ صرف این‌که فلان نظام، بورژوازی یا زمین‌داری است یا فلان نظام خرده‌بورژوازی بوده است، برای آن‌گونه ملاحظات علمی ساختار‌شناسانه کفایت نمی‌کند.

وانگهی برای اثبات این‌که عصر پهلوی اول، مثلاً چه ساختار اقتصادی‌ای داشته است، ما هنوز هزاران پرسش بی‌پاسخ داریم؛ همچنین در مورد دوره‌های بعد و «بعد‌تر».

آیا فقر آرشیو ملی، نتیجة آن فقدان حافظهٔ تاریخی است یا نداشتن حافظهٔ تاریخی سبب شده است که ما هرگز نیازی به آرشیو، در هیچ‌جای کارمان نداشته باشیم؟

یکی از سعادت‌های بزرگ زندگی من این است که افتخار حضور در جلسه‌ای داشتم که رومن یاکوبسون، در دانشگاه اکسفورد، سخنرانی می‌کرد (سال ۱۹۷۴ یا ۱۹۷۵). یاکوبسون، یکی از شعرهای ویلیام بتلرییتز را به شیوهٔ خاص خود تحلیل می‌کرد و تحریرهای مختلف آن شعر را مقایسه می‌کرد، تا نظریهٔ ساختارگرایانهٔ خود را، بر آن معیار، تثبیت کند. یادم هست که یکی از حاضران ـ به نظرم جاناتان کالر  که در آن هنگام استاد جوانی بود و بعضی از آثارش امروز به زبان فارسی ترجمه شده است و در آن ایام اولین کتابش به نام Structuralist poetics تازه از چاپ خارج شده بود و در‌‌ همان مجلس رونمایی می‌شد و من یک جلد خریدم ـ اعتراض کرد بر گوشه‌ای از سخن یاکوبسون.

sasرئیس جلسه هم آیو ریچاردز، ناقد بزرگ قرن بیستم در قلمرو زبان انگلیسی بود. یاکوبسون به آن معترض گفت: «این سخن شما را، استاد دیگری هم، در آمریکا به من یادآور شد و گفت که: و این استنباط شما از شعر ییتز به خاطر طرز قرائتی است که شما خود از شعر ییتز دارید و این به سبب لهجهٔ روسی شماست «It is because of your Russian accent» یاکوبسون گفت: «دست آن استاد را گرفتم و بردم به دانشگاه هاروارد. آن‌جا که صدای تمام بزرگان دانش و ادب و هنر ضبط و ثبت و آرشیو شده است.

صفحهٔ صدای ییتز را که شعرهای خودش را خوانده بود و ازجمله‌‌ همان شعر را، برای او گذاشتم و گفتم: ببین، شاعر، خود نیز به‌‌ همان‌گونه می‌خواند که من خوانده‌ام» برای خوانندگان این یادداشت باید یادآور شوم که ییتز یکی از دو سه شاعر بزرگی‌ست که تاریخ ادبیات زبان انگلیسی به خودش دیده است و در سال ۱۹۳۹ درگذشته است. آن‌ها در چه سال‌هایی به فکر چه چیزهایی بوده‌اند و ما قبر بدیع‌الزمان فروزانفر را به یک حاجی بازاری به قیمت یک پیکان دست سوم می‌فروشیم.

از حوزهٔ کار خودم، دانشگاه تهران، مثال می‌زنم. اگر از دانشگاه تهران بپرسند که ما می‌خواهیم نوع سؤالات امتحانی ملک‌الشعراء بهار یا بدیع‌الزمان فروزانفر یا خانم فاطمة سیّاح را بدانیم، آیا دانشگاه تهران یک نمونه ـ فقط یک نمونه ـ از پرسش‌های امتحانی این استادان بزرگ و بی‌مانند را، که فصول درخشانی از تاریخ ادبیات و فرهنگ عصر ما را شکل داده‌اند، می‌تواند در اختیار ما قرار دهد؟ نه‌تنها در این زمینه پاسخ دانشگاه تهران منفی است، که حتی پرونده استخدامی ملک‌الشعراء بهار را هم ندارد. «بهار نوعی» اگر در فرانسه می‌زیست، برای صورت‌حساب قهوه‌ای که در فلان «کافة» پاریس خورده بود، آرشیو داشتند و ما حتی پرونده استخدامی او را نداریم؛ تا چه رسد به نوع صورت سؤال‌های امتحانی او.

همهٔ این حرف‌ها را برای آن مطرح کردم که بگویم ما انضباط لازم برای «آرشیوسازی» را در هیچ زمینه‌ای نداشته‌ایم و نداریم و تا در این راه خود را به حداقل استانداردهای جهانی نرسانیم، کارمان زار خواهد بود.

ایرج افشار، اما یکی از نوادری بود که در همین کشور ما و در همین روزگار ما، با هزینهٔ شخصی برای تمام مسائل فرهنگی و تاریخی آرشیو داشت. مجموعهٔ نامه‌هایی که او از افراد مختلف، در طول دورة حیات فرهنگی هفتاد ساله‌اش دریافت کرده است، همه محفوظ‌اند و طبقه‌بندی شده. از نامه‌های بزرگانی چون دکتر محمد مصدق و سیدحسن تقی‌زاده و للهیار صالح و سیدمحمدعلی جمال‌زاده، تا نامه‌ای که فلان آموزگار روستایی به او نوشته است و در باب کتابی چاپی یا نسخه‌ای خطی که داشته است، از او پرسش کرده است. حجم این نامه‌ها شاید متجاوز از بیست هزار صفحه باشد. وقتی مجموعهٔ کامل این نامه‌ها نشر یابد، گوشه‌ای از چشم‌انداز پهناور «آرشیوسازی» او آشکار خواهد شد. همچنین آرشیو عکس‌هایی که او از شخصیت‌ها و اماکن تاریخی ایران، خود گرفته است.

افشار همیشه اظهار تأسف می‌کرد و با دریغ به یاد می‌آورد که بعد از کوتای انگلیسی‌ها علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق، مجبور شده بود برای حفظ جان دوستانش، مجموعهٔ بی‌شماری از نامه‌های مرتضای کیوان ـ آن مرد مردستان و انسان شریف تاریخ معاصر ایران ـ را که به افشار نوشته بود در چاه آب منزلشان بریزد و معدوم کند. ترسیده بود که اگر به دست ایادی «رکن دو»ی ارتش بیفتد از روابط کسانی با مرتضای کیوان آگاه شوند و جان آن افراد در معرض خطر قرار گیرد.

افشار خود اهل هیچ حزب و دسته‌ای نبود ـ در تمام عمر. شمارهٔ کتاب‌های کتاب‌خانهٔ شخصی ایرج افشار را به درستی نمی‌دانم؛ این‌قدر می‌دانم که یکی از غنی‌ترین کتاب‌خانه‌های حوزهٔ ایران‌شناسی در زیر آسمان ایران است. در این کتاب‌خانه علاوه بر کتاب‌های ایران‌شناسی به زبان‌های فرنگی و شرقی، تمام «تیراژ آپار»‌های مقالات فارسی و فرنگی که او در طول هفتاد سال گرد‌آورده بود، طبقه‌بندی شده است؛ «تیراژ آپار»هایی که غالباً امضای نویسنده را نیز با خود دارد و احتمالاً با اصطلاحاتی از سوی مؤلف، یادگاری است از ارادت آن خاور‌شناس یا پژوهش‌گر ایرانی به ایرج افشار.

گردآوری و طبقه‌بندی این جزوه‌ها و اوراق کوچک و کم‌برگ کار هر کس نبوده است. تنها ایرج افشار بوده است که توانسته با انضباط ذاتی و اکتسابی خویش آن‌ها را بدین‌گونه نظام بخشد و طبقه‌بندی کند.

اگر در مجموعهٔ انتشارات موقوفات دکتر محمود افشار (دفتر تاریخ، دفتر چهارم، گردآوری ایرج افشار، ۱۳۸۹ صص ۶۰۷-۶۲۲) یکی از نمونه‌های درخشان این خصلت «آرشیوسازی» او را ندیده‌اید، حتماً نگاهی به این کتاب بیفکنید تا ببینید که او در سال ۱۳۲۳-۱۳۲۴ که جوان بیست ساله‌ای بوده است چه‌گونه به فکر حفظ و گردآوری «امضا»‌های رجال سیاسی و فرهنگی عصر بوده است و خود می‌گوید: «دورهٔ سوم مجلهٔ آینده از مهر ۱۳۲۳ تا اسفند ۱۳۲۴» انتشار یافت و چون طومار آن بسته شد من امضا‌های ادبا و رجال معروف وقت را، از ورقه‌های اشتراک و رسید مجله، جدا ساختم و در دفتری به سلیقهٔ عهد جوانی چسبانیدم و بعد‌ها آن را به فرزندم آرش سپردم.

چون شناخت امضای رجال، برای باز‌شناسی اوراق و اسناد مملکتی مفید است، تصویر آن دفترچه با افزودن فهرستی الفبایی از نام‌ها در دفتر تاریخ به چاپ رسانیده می‌شود.» شما با نظر در آن اوراق امضای رجالی از نوع دکتر منوچهر اقبال، الول ساتن، ملک‌الشعرای بهار، ذبیح‌ بهروز، پورداوود، پیشه‌وری، علی‌اصغر حکمت، حسینعلی راشد، ادیب‌السلطنة سمیعی، دکتر سید علی شایگان، بزرگ علوی، هانری کربن، سید احمد کسروی، دکتر محمد مصدق و حدود یک‌صد‌وپنجاه رجل سیاسی و فرهنگی دیگر را می‌توانید ببینید.

افشار در تکمیل منابع پژوهش‌های ایران‌شناسی در کتابخانهٔ شخصی خود بسیار کوشا بود. تا همین اواخر، هرگاه می‌شنید یا در جایی می‌خواند که کتابی به یکی از زبان‌های فرهنگی، دربارهٔ ایران و یا یکی از مسائل تاریخ و فرهنگ ایران، انتشار یافته است، از فرزندانش در آمریکا می‌خواست که نسخه‌ای از آن کتاب برای کتاب‌خانة شخصی‌اش فراهم کنند؛ به هر قیمتی که باشد. در بسیاری موارد قیمت‌ها، به پول ایران به راستی کمرشکن بود اما او از این بابت هیچ اخم به ابروی خود نمی‌آورد و دست از طلب بر نمی‌داشت. به علت شهرت و اعتباری که در عرصة پژوهش‌های ایرانی در جهان به دست آورده بود، بیشترین پژوهش‌گران عرصهٔ ایران‌شناسی، خود نسخه‌ای از آثار خود را برای او می‌فرستادند و او نیز آثار خویش و‌گاه آثار دیگران را برای ایشان روانه می‌کرد.

افشار این کتاب‌خانهٔ گران‌بها و بی‌مانند را در سال‌های اخیر، سال‌ها و سا‌ل‌ها قبل از بیماری‌اش، سخاوت‌مندانه به «بنیاد دائره‌المعارف بزرگ اسلامی» بخشید که در آن‌جا با عنوان کتاب‌خانه و مرکز اسناد ایرج افشار نگه‌داری می‌شود و مراجعه به آن برای همهٔ ارباب تحقیق و استادان و دانشجویان آزاد است.

افشار، این نظام «آرشیو آفرینی» را نه تنها در کتاب‌خانهٔ شخصی خود سامان داده است که در هر کجا مسئولیتی پذیرفته است، کوشیده است که در این راه بنیادی نهاده شود؛ گرچه پس از او و رفتن او از آن‌جا، دیگران به ادامهٔ کار او دلبستگی نشان نداده باشند.

آن‌چه در کتاب‌خانهٔ مرکزی دانشگاه تهران وجود دارد و نشانه‌های «انضباط آرشیوی» است همه و همه یادگار اوست. آرشیو عکس‌های تاریخی رجال و اماکن و جمعیت‌ها، اسناد و مکاتبات و فرمان‌ها و مجسمه‌های بزرگان فرهنگ ایران زمین در عصر ما.

به یاد دارم که او برای کتاب‌خانهٔ مرکزی دانشگاه تهران، مهم‌ترین نشریات ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی جهان را مشترک شده بود و دوره‌های این‌گونه نشریات در کتاب‌خانة مرکزی دانشگاه تهران به طور منظم موجود بود. بعد از فروپاشی نظام پیشین و رفتن افشار، به تعبیر بیهقی، «کار از پرگار افتاد» و آن‌ها که به جای او آمدند، خواستند در بیت‌المال «صرفه‌جویی» کنند؛ حق‌اشتراک بسیار ناچیز این مجلات را به نفع مستضعفین «صرفه‌جویی» کردند و نپرداختند.

در نتیجه، استمرار و تکامل آن «آرشیو» عظیم فرهنگی منقطع شد. حالا اگر روزی بخواهند جبران این خسارات را بکنند، چندین برابر آن وجوه را باید بپردازند تا عکس یا زیراکس یا میکروفیلم آن مجلات را به دست آورند ـ اگر این کار امکان‌پذیر باشد. این قدر می‌دانم که دریافت نسخه‌های اصل آن مجلات امروز دیگر امری است محال.
از قدیم نیاکان ما گفته‌اند که «خود کرده را تدبیر نیست». در‌‌ همان هنگام قطعه‌ای به شوخی و جدی منظوم کردم که نشر تمامی آن در این مقال روا نیست ولی دو بیت پایانی آن این چنین بود:
حکمت مشرقـی‌ست ایـن گفتـــار از «پکن» بشنو این سخن نه ز «رُم»:
هـر که در میخ صرفه‌جویی کـرد
می‌کنــد نعـــل اسب خــود را گُــم
البته قافیة بیت اول را درست به یاد نمی‌آورم.
جای دیگری، همین روز‌ها، مقاله‌ای دربارة «دفتر تلفن» ویژهٔ سفرهای او ـ که نموداری است از انضباط آرشیوی او ـ نوشته‌ام؛ در این‌جا به هیچ روی قصد تکرار آن مطلب را ندارم. همین‌قدر می‌گویم که آن دفتر تلفن ـ که خود کتابی بزرگ است ـ نموداری است از توزیع نام و نشان تمام فضلای معاصر ایران بر روی نقشهٔ جغرافیایی ایران. از روی آن کتاب‌چه، شما می‌توانید ارباب فرهنگ و معارف ایران را در تمام شهر‌ها و حتی در کوچک‌ترین روستاهای کشور بشناسید و آدرس و تلفن ایشان را به دست آورید و در مواردی حوزهٔ کار و تخصص ایشان را نیز بدانید.
 آن‌جاست که حوزهٔ پهناور و دوست‌داران و شیفتگان ایرج افشار را می‌توان از نزدیک آزمود و دید و نیز یک نمونه از «انضباط آرشیوی» او را.

محمدرضا شفیعی کدکنی
منبع: کتابکده نادری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۰۷
علی مصلحی

برزخ

سه شنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۳، ۰۳:۳۵ ق.ظ

برزخ یعنی
بخواهی دوست داشته شوی
و دوست بداری
ولی دیگر نتوانی
انگار که
قلبت از سر عادت
نوای زندگی را بنوازد
ولی حسی درون رگ‌هایت
جاری نشود

برزخ یعنی
نوای عشق کسی را
که در وجودت زمزمه می‌کند
بشنوی
ولی دلت تکان نخورد
تو بخواهی ولی او
مرده باشد

برزخ یعنی
تو هنوز سرشار از حس زندگی باشی
اما آن‌قدر خسته‌ای
که وقتی پای همراهیت نیست
متهم به به سنگ‌دلی باشی
«لیلا هژیر»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۳ ، ۰۳:۳۵
علی مصلحی