وب‌نوشته‌های یک شیشه‌بر

علی مصلحی
وب‌نوشته‌های یک شیشه‌بر

روزنامه‌نگاری که کارمند بانک بوده و اکنون شیشه‌بری می‌کند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۲۰ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

از شهر زیرزمینی تا قلعه فلک‌الافلاک

يكشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۱۷ ق.ظ
انجمن دوستداران نوش‌آباد، با هدف تبادل تجربیات و تعامل با دیگر مناطق گردشگری کشور، و به بهانه آزمودن عملی آموزه‌های راهنمایی گردشگری، برای یک سفر دو‌روزه عازم استان لرستان بودند. بخت یار من بود که سه ساعت مانده به آغاز سفر، مطلع شوم و با کاروان سفر همراه.
ساعت ۳ و نیم بامداد، در مدخل شهر به جمع ۳۲ نفره کاروان سفر می‌پیوندم و سوار می‌شوم. اتوبوس از جاده نراق طی طریق می‌کند و پس از گذر از دلیجان و محلات و خمین، ساعت ۸ صبح در الیگودرز، با اضافه‌شدن نخستین راهنمای گردشگری مطقه لرستان، عازم آبشار «آب سفید» در ۹۰ کیلومتری جنوب الیگودرز می‌شویم. اما پیش از آن، با راهنمایی و همراهی «مجتبی هداوند» راهنمای خوش‌برخورد و به قول فرنگی‌ها «اکتیو» منطقه لرستان ــ جای شما خالی ــ صبحانه را در اقامت‌گاه توریستی زاگرس سفید و در طبیعت سبز و باصفای منطقه‌ای در حاشیه الیگودرز صرف کردیم و راه افتادیم.

راهنمای گردشگری گروه فعالانه تلاش می‌کند چیزی را از قلم نیاندازد و طبیعت، بوم، پوشش گیاهی و جانوری، تاریخ و قدمت و … را به‌دقت در جای‌جای مسیر برای اعضا توضیح می‌دهد.
در ابتدای مسیر دو راس «گاو» در کنار جاده در حال چریدن و حرکت هستند. راهنما بلافاصله با نشان‌دادن این دو حیوان که یکی از‌ نژاد لری و یکی نژاد اصلاح‌شده «هول‌اشتاین» هست، به تفاوت فاحش محصولات لبنی آن‌ها در کمیت و کیفیت اشاره و توضیح می‌دهد که‌ نژاد اصلاح‌شده «هول‌اشتاین» هلندی دست‌کم ۷۰ لیتر شیر با کیفیت می‌دهد، در حالی که محصول شیر‌ نژاد لری ۲۰ لیتر و با کیفیتی به مراتب پایین‌تر است.

در ادمه مسیر بار‌ها و بار‌ها، «هداوند» راهنمای گروه، که در اندک‌زمانی فاصله ناآشنایی خود با گروه را پر کرده و حالا دیگر عضوی صمیمی از گروه است و با کمک حافظه قوی نام اکثر اعضا را هم یاد گرفته و آن‌ها را با نام کوچک صدا می‌زند، از صندلی خود بر می‌خیزد و یک جاذبه گردش‌گری، یک پوشش گیاهی، یک اتفاق یا بنای تاریخی و از جمله «پل زمان‌خان»، چشم‌اندازهای زیبا و وسیع دشت‌های کشت سیب‌زمینی و مزارع جو و گندم، استخرهای پرورش ماهیان خاص، نوع مالکیت ویژه زمین‌های کشاورزی و … را به فراخور توضیح می‌دهد تا به آبشار «آب سفید» نزدیک می‌شویم.

پس از پیاده‌شدن از ماشین، راهنما توضیح می‌دهد که به‌علت ریزش آب از ارتفاع با فشار، آب به رنگ سفید دیده می‌شود و همین دلیل نام‌گذری آبشار به «آب سفید» بوده است.
۵۰۰ متری را پیاده طی می‌کنیم تا به آبشار می‌رسیم. هوای خنک، فضای بکر و جذابیت خاص، لطافتی وصف‌ناشدنی دارد. به قولی شنیدن کی بود ماندن دیدن، و من اضافه می‌کنم مانند خواندن!!

در مسیر برگشت، راهنما از اعضای گروه می‌خواهد که تک‌تک خود را معرفی کنند و از میزان تحصیلات و ایده‌ها و علایق خود بگویند. با معرفی اعضا مشخص می‌شود میانگین تحصیلاتی اعضای گروه «کار‌شناسی» یا همان «لیسانس» است. دو عضو با تحصیلات دکتری، چند عضو کارشناسی‌ارشد، چند کار‌شناس و یکی دو نفر دانشجو. و البته یک مشخصه بارز که به غیر از راننده که هر‌ازگاهی سیگاری و آنهم خارج از ماشین، می‌گیراند، هیچ عضوی ار گروه سیگاری و دودی نیست. از کنار قلیانی که یکی دوبار چاق شد و فقط یک تن به آن پُک می‌زد هم به اغماض می‌گذریم.

سرگرم همین گفت‌وگو‌ها و گاهی با چاشنی طنز هستیم که ساعت ۱۶ می‌رسیم به اقامت‌گاه و صرف ناهار و پس از صرف ناهار لحظاتی را در حاشیه آب‌بند کنار اقامت‌‌گاه، به تماشای ماهی‌گیری مشغول می‌شویم تا «علیرضا شیلدار» راننده تهرانی گروه چرتی بزند و بعد محیا شویم برای رفتن به سمت خرم‌آباد.

شاید باور نکنید بیش از ۲۰ عروسک ناز‌نازی و و انواع و اقسام تزییات و برچسب‌ها، فضای داخلی میدل‌باس ما را مزین کرده. حالا تصور کنید حال راننده این خودرو را وقتی خودرو نازنازی‌اش قرار است چند متر یا کیلومتر در جاده خاکی براند. اما ناراحتی راننده، مال‌‌ همان لحظاتی است که خودرو در جاده خاکی می‌رود و بلافاصله به آرامش برمی‌گردد.
ساعت ۱۸ همین خودرو نازنازی با ۳۴ سرنشن اقامت‌گاه را به سمت خرم‌آباد ترک می‌کند. در الیگودرز راهنمای نخست از گروه خداحافظی کرده و در شهرستان «درود» «کیانوش بیرانوند» راهنمای دوم به جمع گروه می‌پیوندد.

ساعت ۲۲ در ۳۰ کیلومتری خرم‌آباد ماشین جلو در یک خانه روستایی که محل استراحت و خوابیدن گروه است در حالی توقف می‌کند که اغلب بچه‌ها هنوز در چرت میان‌راهی هستند و کم‌کم به خود می‌آیند و بیدار می‌شوند.

یک حیاط بزرگ با سه خانه مجزا. مرد‌ها در یک خانه و خانم‌ها در خانه‌ای دیگر مستقر می‌شوند تا آماده‌شدن شام.
میزبان ما خانواده مهربان «ولیان» هستند. به قول جامعه‌شناسان یک خانواده «هسته‌ای» چند برادر که همه با هم با پدر و مادر و نوه‌ها در کنار هم زندگی می‌کنند. البته کل این روستا سه خانوار بیشتر ندارد.
جای شما خالی شام خورشت قیمه با گوشت تازه و برنج طبخ‌شده با روغن حیوانی و چاشنی دوغی که در همین خانه تهیه‌شده است، لذتی باز‌هم وصف‌ناشدنی دارد و به قولی خواندن کی بود ماندن خوردن. جای همه خالی.

بعد از صرف شام که البته همه گروه بر سر یک سفره بودند، همگی در حیاط خانه دور هم نشستیم. بوی پِهِن گاو و گوساله‌ها که آن‌طرف حیاط در آغل آرام خوابیده بودند و قطعنا باور نخواهید که مطبوع بود، در کنار نسیم خنکی که از لابه‌لای چند درخت گردو و توت داخل حیات می‌وزرید، دل‌چسبی فراوانی را هدیه می‌کرد.
«علی‌مرتضی نیکی» هنرمند گروه برایمان با نی و یک ساز الکترونکی که همراه داشت، و با همراهی یک تنبک که متعلق میزبان بود، قطعاتی نواخت و دکتر «محمد خداد» غزلیاتی از حافظ و سعدی و چند شاعر معاصر را با بیان خوش اجرا کرد و دوستان هم هراز‌گاهی ترانه و شعری را با هم هم‌خوانی کردند تا حدود ساعت ۱ بامداد که بعضی به خواب رفتند و بعضی در‌‌ همان حیات تا پاسی از بامداد بیدار بودندو مشغول تفرج.

از ساعت ۵ صبح‌ با آواز دلنشین خروس‌های روستا که به قول خیام «از عمر شبی گذشت» را متذکر می‌شوند، بچه‌ها کم‌کم از خواب بیدار می‌شوند و تازه متوجه می‌شویم که شب گذشته را کجا به‌سر برده‌ایم. سپیده که می‌زند حالا چشم‌انداز بکر و مطبوع طبیعت لرستان خودنمایی می‌کند. حالا گاو‌ها هم ماغ می‌کشند.
نسیم و خنکی صبح‌گاهان منطقه «کیان» که استراحت‌گاه شام‌گاهی ما بوده، دلچسب است و طبیعت منطقه بی‌اندازه چشم‌نواز.
«چه ویویی؟!» این‌را «عباس چترآبگون» عضو سرشاد گروه می‌گوید و بلافاصله با یادآوری من مواجه می‌شود که «چشم‌انداز عباس‌جان! چشم‌انداز! ویوو فرنگی است. فارسی را پاس بداریم».
ساعت ۷ صبح سفره صبحانه پهن می‌شود و حتما خودتان بهتر می‌دانید نان و روغن محلی و تخم‌مرغ بومی، با عسل گَوَن و ماست پرچرب چه گوارایی مطبوعی دارند. خانواده «ولیان» میزبان مهربان ما و آقای بیرانوند راهنمای گردشگری در پذیرایی سنگ‌تمام گذاشتند.

۸ صبح منطقه کیان را به سمت آبشار «بیشه» در ۶۰ کیلومتری شرق خرم‌آباد ترک می‌کنیم. در حالی که مردان خانواده به بدرقه ما آمده‌اند و زنان خانواده در طویله‌ و آغل‌ها به تیمار گاو و گوساله‌ها مشغولند.

۹ صبح پس از عبور از میان طبیعت پوشیده ار بوته‌های سرسبز «گَوَن» و جنگل‌های بلوط زاگرس، به آبشار بیشه می‌رسیم.
«حمید سقایی» مدیر گروه و بیرانوند راهنما تذکر جدی می‌دهند که کسی وارد آب نشود. ۳۰۰ متری از محل پیاده شدن تا رسیدن به آبشار راه هست. تعداد قابل‌توجهی از گردشگران از پیر جوان و زن و مرد و کودک و بزرگ، با لباس میان آب هستند و شنا می‌کنند و تعدادی هم زیر باران آبشاری رفته‌اند.

جمعیت بزرگ گردش‌گری اما از این طرف روخانه آبشار را تماشا می‌کنند. هوا خنک است و باد هراز‌گاهی ریزه‌های آب را به صورت مسافران می‌زند و خنکی مطبوعی را هدیه می‌دهد.

با آن‌که توصیه اکید بود کسی توی آب نرود، اما نا‌گهان صدای شادی و کف‌زدن از این‌طرف به گوش می‌رسد و متوجه می‌شویم آن‌که از ارتفاع مقابل داخل آب پرید، کسی نیست جز «محمدحسین حیدری». نمی‌دانم اصطلاح «تنده تو تابه» را شنیده‌اید یا نه. اما حال حمید سقایی بعد از شیرجه حیدری، حال تنده تو تابه بود که چرا مهدی خلاف تذکر به آب زده است.

یک ساعتی کنار آبشار بودیم و بعد راه‌فتادیم، سمت آبشار «گریت» یا «هفت چشمه». در آبشار هفت چشمه، تنها من و دکتر محمد مشهدی و دکتر محمد خداداد و حمید سقایی و یکی دو نفر از بانوان گروه به‌علاوه راننده که کنار آبشا نبود، جان سالم به در بردیم، به غیر از ما تمام اعضای گروه در یک سناریوی از پیش مدیریت‌شده هم‌دیگر را خیس‌خیس کردند. هم با آب‌پاشیدن به هم‌دیگر هم با اندختن در آب.
آبشار گریت جاده باریکی دارد. فقط یک ماشین می‌تواند حرکت کند. خیلی زیبا بود که اعضای گروه پس از خروج از آب، کنار همین جاده باریک و اغلب بدون زیرانداز، به اقامه نماز ظهر و عصر مشغول شدند که دیر شده بود و باید چند جای دیگر را می‌دیدم و شاید فرصت اقامه نماز فراهم نمی‌شد.

۱۶ آبشار گریت را ترک گفتیم و ۱۷ در قلعه تاریخی و کهن فلک‌الافلاک ــ معروف‌ترین جاذبه گردش‌گری خرم‌آباد و لرستان ــ  بودیم. قلعه‌ای با بنای خشتی ــ آجری، قرارگرفته در نقطه‌ای مرتفع در مرکز شهر خرم‌آباد.
قلعه از بیرون ابهتی ویژه دارد. دو موزه مرم‌شناسی و باستان‌شناسی داخل قلعه قرار دارد که آثار یافته‌شده از دوران‌های تاریخی، به‌علاوه نمادهای بازسازی‌شده آیین‌های کهن قوم لر در آن به نمایش گذاشته شده.
راهنمای گروه در سالن‌ها و کنار غرفه‌های موزه، به فراخور توضحات لازم را در مورد آثار مجموعه ارائه کرد و به پرسش‌های اعضا در مورد آن‌ها پاسخ گفت.

ساعت ۱۸ گرداب سنگی یا به‌‌قول محلی‌ها «گرو بردینه»، بعد مناره آجری، و در ‌‌نهایت سنگ‌نبشته خرم‌آباد را بازدید کرده و در ساعت ۱۹ با خداحافظی «کیانوش بیرانوند» راهنمای دوم گروه از خرم‌آباد خارج و راهی کاشان و نوش‌آباد شدیم.

ساعت ۴ بامداد شنبه من و یکی دو نفر از اعضا در همان میدان ولی‌عصر یا به قولی فلکه مدخل کاشان از ماشین پیاده شدیم و ماشین چرخید به سمت انوش‌آباد که دوستدارانش ما را به سفری مطبوع، هیجان‌انگیز و با خاطرات خوش همراه کرده بودند.

منتشرشده در کاشان نیوز این‌جا
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۰۶:۱۷
علی مصلحی

سال گذشته این روز

شنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۲، ۱۲:۲۶ ق.ظ

پنج‌شنبه ۱۳۹۱/۶/۹
شب روی تخت خوابیدم و تا پایان خاموشی بیدار بودم. بعد از آن‌هم تا صبح. بعد از صبح‌گاه آمدم خوابیدم و تا ظهر خواب بودم. ظهر نماز خواندم و ناهار خوردیم و بلافاصله رفتم ظرف‌ها را شسته و برگشتم.
حدود ساعت ۱۴ بود که ناگهان بلندگو اعلام کرد: ‌«عباسعلی مصلحی وادقانی با جمع‌آوری وسایل شخصی جهت آزادی به دفتر.»
وسایلم را با کمک «محمد.ه» جمع‌آوری کردم و سریع از بچه‌ها خداحافظی کردم و آمدم پایین. با «س.م» و «م.ع» خداحافظی کردم. «ع.ش» را در اتاق انتظار آزادی دیدم. لحظاتی بعد در میان شور و شوق بروبچ آمدم خانه.
مرتبط:

علی مصلحی، فعال ستاد مهدی کروبی آزاد شد



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۲۶
علی مصلحی

آب‌نمک غر‌غره کنید

يكشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۰، ۰۴:۱۲ ب.ظ

خدا همه رفتگان شما را رحمت کند، برادری داشتم آمپول‌زنی بلد بود ولی ما به او می‌گفتیم دکتر. البته بعضی از تجویز و طبابت‌هایش انصافا معجزه بود. شاید هم چون برادر من بود، من به خودم تلقین می‌کردم و بلافاصله بیماری بعد از تجویز برادر، دمش را روی کولش می‌گذاشت و می‌رفت.
اما بعضی از تجویزهای اون خدا بیامرز، همین تجویزهایی بود که سالیان سال در طب سنتی و قدیمی از زمان «ابوعلی‌سینا» تجویز و تجربه شده‌است، و چون خلاف و خطای آن ثابت نشده، یک قاعده پزشکی شده‌، و در پزشکی مدرن هم مورد توصیه و تجویز قرار می‌گیرد.
از جمله آن‌ها معجزه‌ایست که در «آب‌نمک» و غره‌غره کردن آن نهفته‌است و برغم آنکه از طرف همه پزشکان و پرستاران و آمپول‌زن‌ها و خودپزشک‌خوانده‌‌ها، سفارش می‌شود، باز هم اغلب توسط مبتلایان به زکام و سرماخوردگی و عفونت مخاط‌های گلو و بینی فراموش می‌شود، و همه به تعبیری معده خود را گورستان انواع و اقسام آنتی‌بیوتیک‌های شیمیای می‌کنند تا از شر تنگی‌نفس و آب‌ریزش بینی و عفونت و... خلاص شوند، بی‌آنکه خبر داشته باشند، از یک دام پیدا‌‌ رها نشده، به چند دام پنهان اسیر و گرفتار می‌شوند.
من علی‌الاغلب دارو نمی‌خورم. چند روزی است که سرما خورده‌ام و خودم را اصطلاحا بسته‌ام به سوپ و شلغم و لیمو شیرین و مخلوط عسل و آبلیمو و آب. البته که خیلی هم ثمربخش بوده و کم‌کم ناسازی دارد دست‌وپای خودش را جمع می‌کند برود پی کارش. اما امروز صبح ناگهان یاد توصیه همیشگی برادر مرحومم درباره خاصیت معجزه‌آسای «آب‌نمک» و غرغره آن، که طی این چند روز فراموشم شده بود افتادم و بلافاصله محلول را تهیه و استفاده نمودم. واقعا که معجزه‌آسا بود.
اگر این تجویز از روز اول ناسازی یادم افتاده بود، حالا باید هیچ خبری از بیماری نباشد و من سُر و مُر و البته لاغر سر کار باشم، نه اینجا توی خانه برای روز سوم پشت این به قول همشهری‌ها «اغول‌مویز» چمباتمه بزنم و از سر ناچاری از خواص «آب‌نمک» بنویسم. اما خوب، شاید حکمت این فراموشی آن بوده‌است که من حالا به دوستان اعلام کنم که، اگر خدای ناکرده سرما‌ خورده‌اید و عفونت در مجاری تنفسی آزارتان می‌دهد، از آب‌نمک غرغره کردن و خواص معجزه‌آسای آن غافل نشوید.
اینجا و اینجا هم درباره نمک و سود و زیانش بخوانید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۰ ، ۱۶:۱۲
علی مصلحی

پارسی بنویسیم

شنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۰، ۰۷:۰۴ ق.ظ

قبل از هر چیز مایلم بگویم «پارسی» بنویسیم نه «فارسی». به این دلیل که، چون در زبان «عربی» چهار حرف «گ» «چ» «پ» و «ژ» وجود نداشته و ندارد، برای راحتی تلفظ واژه «پارسی» که نماد زبان و فرهنگ کشور ما می‌باشد، در سال‌های ظاهرا آغازین حضور اسلام در کشور ایران حرف «پ» که واژه «پارسی» با آن شروع می‌شود، به «ف» تغییریافته و از آن زمان تاکنون ما زبان خود را «فارسی» و نه «پارسی» می‌نامیم و می‌دانیم. من تمایل دارم زین پس «پارسی» بگویم و از دوستان هم خواهش کنم که این‌گونه بنامند و بنویسند.

و اما استفاده از رسم‌الخطی که بتواند به خواندن به‌تر نوشته کمک کند، و رعایت اصول نگارش پارسی همیشه مورد توجه نویسندگان پارسی‌زبان، و مخاطبین آن نوشته‌ها بوده‌است.
 از طرف دیگر، امروزه با گسترش روزافزون وبلاگ‌های پارسی، و علاقه وبلاگ‌نویسان به جذب مخاطب بیش‌تر، یکی از توصیه‌های اهالی وبلاگ به هم‌راهان خود برای جذب مخاطب همین رعایت نکات نوشتاری منطبق با اصول و قواعد زبان پارسی است.
از طرف دیگر توجه به این نکات ضمن در برداشتن محاسن موارد قبلی، کمک زیادی به زیبایی نوشته ما می‌کند.

از جمله این نکات مهم رعایت «نیم‌فاصله» در نوشتار پارسی است.
دقت نمایید: ما تلاش می‌کنیم بنویسم «نشسته‌ ام» و خیلی هم دل‌ِمان می‌خواهد این فاصله کذایی بین «نشسته» و «ام» نیفتد. اما نتیجه می‌شود «نشستهام» که شکل ظاهری دیگر و معنی دیگری پیدا می‌کند.
 به همین شکل تمام حروف چسبان در زبان پارسی هنگامی که قرار است به حرف قبلی خود نچسبند، در صفحه کلیدهای معمول شکل دیگری پیدا می‌کنند، و در صورتی‌که از فاصله استفاده کنیم، ظاهر خوبی ندارند و گاهی نیز ممکن است در معنای موردنظر ایجاد اشکال نمایند.

چاره چیست؟
اگر به رسم‌الخط نوشته حاضر ـ و اکثر نوشته‌های این وبلاگ ـ دقت کنید این مشکل حل شده‌است.
من یک نسخه نرم‌افزاری مخصوص صفحه کلید فارسی که به من کمک می‌کند تا به هنگام برخورد با چنین مشکلی به جای «فاصله» از «نیم‌فاصله» استفاده کنم را، روی رایانه‌ام نصب نموده‌ام.

شما هم می‌توانید این نرم‌افزار را از این‌جا دانلود و نصب نمایید و درباره نحوه نصب و استفاده از آن هم‌چنین راهنمایی‌های دیگر درباره «غلط‌‌نامه» پارسی به این‌جا  سر بزنید.

اما راه‌حل دیگری در این‌باره استفاده از نرم افزار «ویراسباز» زبان پارسی است.
استفاده از این نرم‌افزار به نظر می‌رسد از بعضی جهات به‌تر هم باشد. اولا نیاز به دانستن زبان رایانه و نصب نرم‌افزار که شاید برای بعضی از دوستان مشکل باشد نیست.
دیگر این‌که این نرم‌افزار کمک می‌کند علاوه بر آن‌که نیم‌فاصله‌ها در نوشته شما رعایت شود، زبان نوشتار شما را کامل پارسی می‌کند.

برای راهنمایی بیشتر درباره «ویراسباز» و نحوه استفاده از آن این‌جا و این‌جا را بخوانید.
دست آخر هم سری به وبلاگ «محمد‌کاظم‌ کاظمی» بزنید و تگ یا برچسب‌های «نگارش» را دنبال کنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۰ ، ۰۷:۰۴
علی مصلحی

هویجوری

سه شنبه, ۲۵ آبان ۱۳۸۹، ۰۳:۱۵ ق.ظ

هنوز اعلام‌نشده که قراره چیزی به‌حساب کسی ریخته‌بشه و اگه ریخته‌بشه، قرار نیست برداشتی صورت‌بگیره، می‌روم در مغازه یکی از هم‌کاران یک کارتون چسب برا کارم سفارش می‌دم.
می‌گه: ۳۵۰۰۰ تومان
می‌گم:‌ باشه یک‌هفته دیگه میام ببرم.
یک‌هفته دیگه که حالا اعلام‌شده قراره ماهی ۴۰۰۰۰ هزار تومن بریزن به‌حساب سرپرست خانوار بابت یارانه، می‌رم کارتون چسبی که سفارش‌دادمو بگیرم.
می‌گه: ۴۵۰۰۰ هزار تومان
××××
یک‌هفته قبل از این یک‌هفته می‌رم در مغازه ریس صنف.
یکی از هم‌کاران اومده برا تمدید جواز کسب.
می‌گه: بعد از این‌که همه کاغذبازیا رو انجام دادم، مثل روزی که می‌خواستم ازدواج کنم؛ گفتن باید بری کلاس.
پرسیدم: کلاس چی بود؟
گفت: درباره احکام معاملات و ... و این‌که به زن بی‌حجاب خدمات ندید! سعی کنید مشتری‌هاتون اهل ولایت باشن و ... . و در ادامه گفت که مربی کلاس خیلی شفاف گفت:‌ تا اون‌جا که امکان دارد با هیچ بانکی معامله نکنید. نه پولی به آن‌ها بسپارید، نه پولی از آن‌ها بگیرید.
این هم‌کار ما از این کلاس خیلی خوشحال بود و خیلی دعا به جون آقای «احمدی‌نژاد» و بانیان این کلاس‌ها می‌کرد.
نکته جالب‌ِش این بود که یکی دوماه قبل برا این‌که بتونه از یک بانک دسته‌چک داشته باشه، به عالم و آدم رو زده بود.

 هر روز که می‌رم سرکار، این پیرمرد مهربون رو می‌بینم که بدون توجه به «تامین اجتماعی، نیاز امروز پشتوانه فردا» این‌جا نشسته و مشغول کار خودش هست. تفاوت او با من این‌َست که او به آقای «احمدی‌نژاد» رای داده و من به ایشان رای نداده‌ام. اما سهم هر دوی ما از نفت بر سفره، شاید یک‌سان باشد.
بنده‌خدا هر روز مرا به خرید میوه دعوت می‌کند. بی‌خبر از این‌که سهم من از نفت بر سر سفره دوده چراغ است و مزاج آدمی که با دوده‌چراغ سیر می‌شود، با میوه سازگاری ندارد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۸۹ ، ۰۳:۱۵
علی مصلحی

و قاف حرف آخر عشق است

شنبه, ۸ آبان ۱۳۸۹، ۰۴:۴۸ ب.ظ

نمی­‌دانم چند سال‌َم بود که کتاب «شعر امروز» نوشته «محمدرضا نیکومحمدی» و «ساعدباقری» را خواندم و با شعر و نام و مرام فرهیخته «قیصر امین­‌پور» آشنا شدم؟
بلافاصله و در اولین فرصت «تنفس صبح» را خریدم و شد هم‌دم همیشه من و مرا به دنیای زیبای شعر وارد کرد.

بعد از آن دیگر گوش به زنگ بودم و به قولی گوش خوابانده بودم تا اگر کتابی از این نام منتشر شد، بلافاصله بگیرم.
یکی دو سال بعد «آیینه­‌های ناگهان» منتشر شد و اندکی بعد درباره همان کتاب در ماه‌نامه «شباب» مقاله «توبه شکستم» دکتر «مرتضی کاخی» را در نقد و بررسی برجستگی‌های این اثر سترگ خواندم.

بعد از این هرجا قرار بود حرفی بزنم و شعری بخوانم و اعلام‌حضوری داشته‌باشم، و یا به ضرورت مجری برنامه­‌ای هرچند غیرادبی هم باشم، شعر «قیصر» ورد زبان‌َم بود و هرجا می­‌خواستم به کسی شعری توصیه کنم و الگویی در شعر نشان دهم «امین­‌پور» را نشان می­‌دادم و از شعر او شاهد‌مثال می­‌آوردم.

«قیصر امین­‌پور» چند سال بعد یک روز به کاشان آمد و سه چهار ساعتی که با کاروان انجمن شاعران ایران در کاشان حضور داشتند، من سعادت داشتم که هم‌راه او باشم و از نزدیک آن کوه استوار مردانگی و مروت را از نزدیک ببینم.
 آن‌روز«آیه» دختربچه کوچکی بود با موهای بسته که در کنار پدر شادمانی می‌کرد و تازه از برخاستن «قیصر» از بستر بیماری دو سه سالی بیش‌تر نمی‌گذشت و ما و بلکه خیلی از نزدیک‌ترین دوستان و هم‌راهانش هم خبر نداشتند که از آن تصادف لعنتی درد بزرگی را باخود یدک می‌کشد و خم به ابرو نمی‌آورد.
 خبر نداشتیم و نداشتند که دکتر هر ماه چندین‌بار درد سنگین «دیالیز» را برخود هم‌وار می­‌کند و از همه پنهان می­‌دارد.
 این اتفاقات زمانی می‌افتاد که «دردواره­‌ها» سروده شده بود و از درد دیگران حکایت می‌کرد.

و بالاخره بامداد شوم هشتم آبان‌ماه برای ما از راه رسید و «قیصر» را از همه دردها و «دردواره‌ها» رها کرد تا تمام ما یتیم شعری بمانیم که پیش­‌ترها کم­­‌تر سروده و خوانده می­‌شد و حالا قرار بود دیگر اصلا سروده نشود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۸۹ ، ۱۶:۴۸
علی مصلحی

روزجهانی وبلاگ

سه شنبه, ۹ شهریور ۱۳۸۹، ۰۴:۱۰ ق.ظ

Blog Day ۲۰۱۰
امروز روز سی‌ویکم آگوست است، که در نوشتار اختصاری لاتین می‌تواند به این صورت «۳۱og» که شباهت زیبایی به واژه «Blog» دارد نوشته و خوانده شود. این حسن سلیقه وبلاگ‌نویسان را می‌رساند که امروز را «روز جهانی وبلاگ» نام‌گذاری نموده‌اند.

«از سال ۲۰۰۵ میلادی، گروهی از وبلاگ‌نویسان جهان به این باور رسیدند که وبلاگ‌نویسان باید یک روز اختصاصی در تقویم داشته‌باشند، تا در این روز با وبلاگ‌نویسان دیگری از جای‌جای دنیا آشنا شوند و احیاناً وبلاگ‌های‌شان را برای همیشه به علاقمندی‌های‌شان بیافزایند.»

این حرف‌ها از من نیست. من نه پدرم وبلاگ‌نویس بوده نه مادرم. بنده‌های خدا شاید در همه عمر دست‌ِشان به صفحه کلید هم نخورده‌باشد.
از خودم هم در نیاورده‌ام. اصلا چه معنی دارد آدم در دنیای مقدس مجازی از خودش حرف اضافی درآورد؟

نه خیر من این‌ها را از یک دوست بزرگ‌وار که، از روی آدرس‌های خودش در دنیای مجازی فهمیدم، اهل کامپیوتر و وب و اینترنت و خلاصه دنیای مجازی است، یاد گرفتم. ظاهرا نوع تحصیلات و علاقه‌مندی ایشان را به این دنیا کشانده‌است.
او کسی نیست جز آقایی که روی اینترنت خود را «صادق جم» معرفی نموده‌است. یک صفحه روی فیس‌بوک دارد و صفحات متعدد دیگری روی دیگر صفحات اجتماعی شبکه مجازی.
اما صفحه اصلی و یا شاید بتوان گفت؛ خانه اصلی او روی شبکه جهانی اینترنت، وبلاگ اوست که به نام «بلاگ نوشت» شناخته می‌شود.
این وبلاگ نه‌تنها منبع اطلاعات من در حوزه مجازی است و حدود یک‌سال است که من مشترک فید او و همچنین عضو اشتراک‌های اینترنتی ایشان هستم، بلکه به نوعی راه‌نمای وبلاگ‌نویسی من هم بوده‌است.

این وبلاگ علاوه بر آن‌که در فواصل زمانی نامشخصی مطالب اجتماعی مورد علاقه نویسنده‌اش را منعکس می‌کند، بیش‌ترین تلاش خود را برای انتقال یافته‌ها و اختراعات جدید در حوزه مجازی به کاربرانش، به‌کار می‌گیرد.
اگر علاقه‌مند به دنبال‌کردن اطلاعات جدید در حوزه اینترنت هستید من اشتراک فید این وبلاگ را پیشنهاد می‌کنم.

۲_ خوب، با یک تیر دو نشون یا شایدم سه نشون زدم (الف) وبلاگ اول‌َم را معرفی کردم، (ب) باید قبل از معرفی به او اطلاع می‌دادم که ندادم، و (ج) با هدایت سرراست شما به «بلاگ نوشت» خودم را از توضیح اضافی درباره پست امروز خلاص کردم.

اما من بچه یا اهل روستای «وادقان» یک روستای کوه‌پایه‌ای در حدود ۵۰ کیلومتری شهر «کاشان» هستم. اصلا اهل تعریف‌کردن از خودم یا خانواده‌ام یا وابستگان یا متعلقاتم نیستم. خیلی هم از آدم‌هایی که در نهایت خودبزرگ‌بینی ناشیانه، با نادیده‌گرفتن «شکسپیر» و «بتهون» و «مارکز» و ... نغمه سرمی‌دهند که «هنر نزد ایرانیان است و بس» دل خوشی ندارم.
 اما اگر برای شما جالب توجه نباشد، برای من جالب توجه است که روستای محل تولد و دوران کودکی من از حدود ۵ سال پیش صاحب یک وب‌گاه اینترنتی تا اندازه‌ای جالب توجه است و علاوه بر آن‌که سعی دارد نقش سیمای روستا را در فضای مجازی بازی کند، گاهی هم موفق بوده چهره‌های ادبی، هنری، و شاخص متوفی و زنده خود را با انعکاس آثارشان معرفی نماید.

این‌که من به‌عنوان دومین وبلاگ منتخب که باید علی‌القاعده یک وبلاگ ناشناس را معرفی کنم، ولی وبلاگ روستای‌َم را معرفی می‌کنم، اول به این دلیل است که من خیلی به این وبلاگ سر نمی‌زنم و جالب است بدانید همین امروز، و به‌خاطر این اتفاق مبارک رفتم و عضو آن وبلاگ شدم.
دیگر این‌که شاید بتوان ادعا کرد این روستا با توجه به وسعت و جمعیت کم، جزء اولین روستاهایی بوده‌است که برای خود وب‌گاه رسمی اینترنتی دست و پا کرده.
شاید این بهانه‌ای برای آشتی من با این وب‌گاه و دوستانم در آن پای‌گاه باشد. یک چیزی فراموش نشود و این‌که مدیریت فنی این پای‌گاه اینترنتی با آقای «روح‌الله عسکری» است که در حوزه وبلاگ و قلم حق استادی به گردن من و خیلی از دوستان‌َم دارد.

۳- از کودکی علاقه‌مند به شعر و موسیقی و ادبیات و هنر بوده‌ام. این علاقه مرا به سرگشتگی مقدسی کشاند. برایم دنیاهای زیبایی فراتر و متفاوت‌تر از دنیای محسوس همه به‌ارمغان آورد. و دوستانی جدید که در این حوالی تنفس می‌کردند.
از جمله اهالی معاصر شعر و ادب ایران‌زمین، من علاقه بیش از حدی به شعر و شعور و شخصیت «سعید بیابانکی» دارم.
 «سعید بیابانکی» جزء اولین شاعرانی است که اقدام به ثبت وبلاگ با نام «سنگچین» روی سایت «پرشین بلاگ» کرد و پس از آن‌که «بلاگفا» با امکانات بهتری عرضه شد، وبلاگ خود را با همان نام به آن سایت منتقل کرد و اگرچه یک‌بار هم دچار مشکل حک شد و مجبور شد تغییر اندکی در آدرس وبلاگ خود بدهد، اما از همان زمان تاکنون «سنگچین» به‌طور مرتب و ظاهرا هر دو هفته یک‌بار طبق قولی که در قسمت توضیحات به مخاطبین خود داده، مطالب خود را که مشتمل بر سروده‌های جدید، مقالاتی که در حوزه شعر و ادبیات به رشته تحریر درآورده و اخبار و اطلاعات ارزش‌مند در همین حوزه، منتشر می‌کند.
«سعید بیابانکی» سادگی خود را در همه حوزه‌ها خصوصا حوزه دنیای مجازی همیشه حفظ نموده‌است. و یک نکته دیگر این‌که آقای «بیابانکی» تحصیل‌کرده مهندسی ظاهرا «الکترونیک» مربوط به حوزه اینترنت و وبلاگ می‌باشند.

۴- «بانوی مرداد۴۸». مانده‌ام چه بنویسم؟ همه وبلاگ‌نویس‌ها که آقا نیستند. همه خانم‌ها که خانه‌دار نیستند. تازه اغلب خانم‌ها هم خانه‌دارند هم «وبلاگ»نویس. هم خانه‌دار خوبی هستند هم «وبلاگ»نویس خوبی.
باور نمی‌کنید؟ خوب باور نکنید! لازم نیست هر چیزی که من باور دارم را شما هم باور کنید. «بانوی مرداد۴۸» بانویی است که به‌شهادت نوشته‌هایش «وبلاگ‌نویس» است، اگرچه شاید خانه‌دار به معنای متداول آن نباشد، اما مطمئنا به‌تر از من بلد است «املت» و «نیمرو» تهیه کند، همان‌گونه که خوراک مطالب وبلاگ‌َش برای من مطبوع بود.
اگرچه انتخاب یک قالب فانتزی و دخترانه برای این وبلاگ هم اصلا ایرادی نمی‌داشت، اما «بانو» قالب ساده و زیبایی برای وبلاگ خود انتخاب نموده‌است. این انتخاب ساده البته کمکی به جذابیت وبلاگ برای امثال من نموده‌است.
غالب نوشته‌های وبلاگ‌َش دل‌نوشته است و این چیزی است که باید از یک نویسنده «بانو» انتظار داشت.

۵ ــ و اما نمیشه که همیشه خانم‌ها هم وبلاگ‌نویس خوبی باشند هم خانه‌دار خوبی. اما سیاست‌مدار یا اهل سیاست نباشد. گاهی شما در مسیر وب‌گردی‌هایتان ممکن است به وبلاگی برخورد نمایید که سیاست را دنبال می‌کند و توسط یک خانم نوشته می‌شود.
این شوخی را بهانه‌ای کردم تا وبلاگ «گاه‌باره سیاست» را معرفی کنم. این وبلاگ توسط سرکار خانم «عفیفه عابدی» آپدیت می‌شود.
 هم‌چنانکه از نام وبلاگ مشخص است و اصولا هم باید باشد، موضوع وبلاگ سیاست است، اما خانم «عابدی» که ظاهرا یا تحصل‌کرده و یا علاقه‌مند شدید سیاست خارجی و خصوصا حوزه آسیای مرکزی هستند، بیش‌تر به مسائل سیاست در این حوزه و باز بیش‌تر کشورهای حاشیه شمالی خلیج فارس و روسیه می‌پردازند. اکثرا هم ایشان مقالاتی از نشریاتی که به مسائل سیاسی این حوزه می‌پردازند ترجمه و در وبلاگ خود منعکس می‌نماید. اما تا یادم نرفته بگویم که اکثر نوشته‌های ایشان پر از غلط‌های املایی و ویرایشی است و این برای یک وبلاگ‌نویس خوب نیست.
و اما من یعنی «علی مصلحی» کارگر فنی ساختمانی هستم. شاگرد یک مغازه شیشه‌بری در شهر کویری «کاشان».
 فیلم می‌بینم، کتاب می‌خوانم، عکس می‌گیرم، شعر می‌خوانم.، شعر نقد می‌کنم، قبلا کارمند بانک بوده‌ام و ... . با همه این حرف‌ها اگر از من بپرسند چه‌کاره‌ای؟ با افتخار و لذتی زیاد پاسخ می‌دهم: «وبلاگ‌نویس»

روز جهانی وبلاگ را به همه وبلاگ‌نویسان عزیز تبریک می‌گویم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۸۹ ، ۰۴:۱۰
علی مصلحی

گربه مرتضی علی

شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۸۹، ۰۶:۳۱ ق.ظ
کمی نزدیک به ۱۴سال پیش من و «علی فلاحیان» متناوبا سردبیر نشریه‌ای روستایی بودیم به نام «انتظار».

هرموقع من سردبیر بودم و «حرف اول» را می‌نوشتم «علی» «حرف آخر» را می‌نوشت و هرموقع «علی» سردبیر بود من «حرف آخر» را .

پای ثابت «حرف آخر»های من و «علی» هم تذکر غیبت و تشکر از هم‌دیگر بود. نشریه به دست «سید محمود ساطع» مدیرمسئول «کانون اندیشه جوان سپهری کاشان» و ضمنا دوست مشترک ما که می‌رسید بلافاصله با جدیتی آلوده به طنز می‌فرمودند: «نانی که آن علی در شماره قبل قرض داده بود، در این شماره این علی ادا کرده».

این مقدمه را نوشتم که در روزهای آغازین سال جدید یادی کرده باشم از مجموعه دوستانی که این‌روزها غیبت‌ِشان در کنار هم و در مجامع فرهنگی و ادبی کاشان به وضوح نمایان است و دست‌مایه بی‌رونقی این محافل . تعارفی هم نداریم. این کمترین بیشترین سواد خودم در حوزه اندیشه و قلم را در غالب شعر و داستان و هنر و سینما و ... پای درس این عزیزان فراگرفتم.

دیگر این‌که می خواهم عین پست امروز وبلاگ«وامابعد» را این‌جا منعکس کنم و قبل از آن متذکر باشم که، این نان قرض‌گرفتن و دادن نیست. این‌که نام من در تارنمای «واما بعد» نوشته می‌شود افتخاری‌ست بزرگ. و این‌که آقای «عنایتی» مرا به قلمی می‌نوازد افتخاری‌ست بزرگتر.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۸۹ ، ۰۶:۳۱
علی مصلحی

همه وبلاگ‌هایم رفع فیلتر شدند

جمعه, ۱۳ فروردين ۱۳۸۹، ۰۶:۱۲ ق.ظ

شب گذشته آخرین‌باری که به وبلاگ‌م سرزدم، مشاهده کردم دوستی بسیار بزرگ‌وار زحمت‌کشیده و کار انتقال مطالب و آدرس وبلاگ‌م را از آدرس فیلترشده به آدرس فاقد فیلتر یعنی از آدرس alimoslehi۲ به alimoslehi۴ انجام داده و حالا وبلاگ من دیگر روی بلاگ اسپات فیلتر نیست.

خیلی خوشحال شدم. نمی دانستم کار چه کسی است. چون من نام کاربری و گذرواژه وبلاگ‌م را به چند نفر برای این کار داده بودم.
 اما خوشحالی‌‌ام امروز صبح بسیار بیشتر شد. صبح که از خواب بیدار شدم، در کمال ناباوری مشاهده کردم همه آدرس‌هایم روی blogfa , co.cc ,blogspot  همه رفع‌فیلتر شده‌اند.
 
راستش این اواخر نشانه‌های ضعیفی از بروز عقلانیت در بعضی از سطوح در راس هرم قدرت مشاهده می‌شد، اما باور این‌که به این سرعت امکان جابه‌جایی آزاد و آسان اخبار و اطلاعات و آزادی بیان به‌عنوان پیش‌زمینه‌های این عقلانیت بروز و ظهور نماید، کمی ساده‌انگاری را طلب می‌کرد.
 اما دیدیم و دیدید که ساده‌انگاری نبود .
خدا را شکر!

بسته‌بودن فضای رسانه‌ای یه جورایی انرژی می‌داد که پررنگ‌تر از همیشه فعال باشیم. خدا کند این بازشدن نا‌بهنگام فضا، انرژی قبلی ما را برای نوشتن نگیرد.
 با این آرزو از این پس بیشتر به‌روز خواهیم بود.
یا علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۸۹ ، ۰۶:۱۲
علی مصلحی

وبلاگ‌نویسی

شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۸۸، ۰۹:۲۰ ب.ظ

«این پست با احترام تقدیم می‌شود به مدیر سابق سایت «پرشین بلاگ»

یک باور سنتی و قدیمی می‌گوید: هر کاری که لحظه تحویل سال به آن مشغول باشی، به‌نوعی بر رفتار شما طی سال پیش‌رو تاثیر شدید خواهد گذاشت و به‌نوعی قسمتی از شخصیت شما خواهد شد. مثلا براساس این باور؛ اگر لحظه تحویل سال خواب باشید، سال پیش‌رو شخصیتی خواب‌آلود خواهید داشت.

دوست‌داشتن، کینه‌ای‌بودن، غمگین‌بودن، شادبودن و ... در لحظه تحویل سال، براساس این باور باستانی، باعث می‌شود اخلاق مذکور جزئی برجسته از شخصیت شما طی سال پیش‌رو باشد.

وبلاگ‌نویسی را از حدود هفت سال پیش با پرشین‌بلاگ روی این آدرس و با کمک مجتبی و علی و روح‌الله و وحید و دیگر دوستانم در وبلاگ وادقان شروع کردم.
آن‌روزها بیش از امروز دغدغه‌ام شعر بود و می‌خواستم اجتماع را از زوایه هنر و ادب و خصوصا شعر نگاه کنم.
پس از آن حدود دو سال بعد، روی این آدرس به blogfa کوچ کردم و دغدغه‌هایم نیز بیشتر و هرچه به سمت انتخابات ریاست‌جمهوری دوره دهم نزدیک‌تر می‌شد، در حوزه سیاست پررنگ شد.
به همان میزان اشتها یرای بیشتر نوشتن و به‌روزبودن نیز در من شدت یافت، به‌طوری‌که طی سال گذشته می‌توانم بگویم حداقل هفته‌ای یک‌بار به‌روز یا آپدیت بوده‌ام.

حدود هشت ماه پیش، طی یک تصمیم جمعی همراه با وبلاگ‌نویسان جنبش سبز به خانه فعلی روی بلاگر آمدم. وبلاگ‌م روی بلاگفا فیلتر شد. روی بلاگ‌اسپات هم دوبار فیلتر شدم.
 علاوه بر این خانه که با مشخصات واقعی من معرفی می‌شود، من چند خانه مجازی با مشخصات غیرواقعی دارم که در کنار این صفحه‌ها روی آن‌ها هم با جنبش سبز و دوستان اندیشمند و اهل قلم هم‌راه هستم.

امسال بر خلاف اغلب سال‌های عمرم که لحظه تحویل سال در خواب می‌گذشت، بیدار بودم و در حال به‌روز کردن وبلاگ و صفحه‌ام روی فیس‌بوک بودم.
حالا امیدوارم بر اساس همان عقیده و باور قدیمی در سال پیش‌رو بیش از پیش وبلاگ‌نویس باشم و بیش از سال‌های پیش به‌روز.

آخرین خبر بد سال در حوزه دنیای مجازی و وبلاگ خبر بازداشت «مهدی بوترابی» مدیر سابق پرشین بلاگ بود.

روشن‌گری: این مطلب روی بلاگر نوشته می‌شده و بعدا به این‌جا منتقل شده‌است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۸۸ ، ۲۱:۲۰
علی مصلحی