وب‌نوشته‌های یک شیشه‌بر

علی مصلحی
وب‌نوشته‌های یک شیشه‌بر

روزنامه‌نگاری که کارمند بانک بوده و اکنون شیشه‌بری می‌کند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۵ مطلب با موضوع «نقد کتاب» ثبت شده است

معرفی کتاب ۱۶ اصل یادگیری سریع و آسان

يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۳۴ ب.ظ

کتاب ۱۶ اصل یادگیری سریع و آسان، یک کتاب الکترونیکی است در ۳۱ صفحه که به سادگی و همراه با تصاویر و مثال‌های ملموس، برخی از روش‌های بهینه و کاربردی، و پیش‌نیاز برای هر یادگیری و آموزش را با زبانی ساده و روان آموزش می‌دهد.

نویسنده در این کتاب برخی از اصول نوین آموزشی را از متون خارجی ترجمه و با تلفیق این اصول با تجربه‌های شخصی خود، آن‌ها را در فرمی بومی و ملموس به مخاطب خود ارائه کرده‌است.

 در بخشی از مقدمه این کتاب می‌خوانیم: با خواندن و عمل‌کردن به این کتاب، با یک تیر دو نشان را خواهیم زد. اول یک‌سری توانایی‌ها و مهارت‌های لازم را کسب خواهیم کرد و دوم این‌که با کسب توانایی و مهارت، اعتماد‌به‌تفس خود را افزایش خواهیم داد و می‌توانیم فرصت‌‌های بهتری را جذب کنیم.

 ۱۶ اصل یادگیری سریع و آسان را می‌توانید از سایت محمود کریم‌زاده، نویسنده کتاب دانلود و دریافت نمایید. برای این‌کار، پس از ورود به صفحه نخست سایت ایمیل خود را در کادر مخصوص وارد نمایید، بلافاصله لینک دانلود به ایمیل شما فرستاده می‌شود.

کاریزما و کلام را در تلگرام دنبال کنید:  https://t.me/moslehiAli

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۴
علی مصلحی
 به گمانم «ابوالفضل بیهقی» هزار سال پیش گفته است که کتابی نیست که به یک‌بار خواندن بنیرزد. ولی حقیقت آنست که مفهوم کتاب در زمان بیهقی‌ِ دبیر با مفهوم کتاب در زمان‌ناحاضر، تومنی صنار توفیر دارد. اصولا در زمان بیهقی آن‌چنان کتابی پیدا نمی‌شده و هرکسی نمی‌توانسته‌است بنویسید و چون نوشتن کار آدم‌های خاص بوده، پس خواندن هر کتاب، ارزشکی داشته است.

امروزه هم البته خواندن بعضی از کتاب‌ها برای یک‌بار بدون ارزش نیست و ارزش آن این‌است که آدم متوجه مزخرف بودن بعضی از کتاب‌ها می‌شود و حالا می‌توان دور و بری‌ها را توصیه کرد، تجربه تلخ ما را تکرار نکنند و در دام خواندن آن کتاب مزخرف نیفتند و وقت گران‌بهای خود را بیهوده صرف خواندن آن کتاب نکنند.

از جمله آن کتاب‌ها که من، هم به دور و بری‌ها و هم به دوُر و نابری‌ها توصیه می‌کنم وقت ارزش‌مند خود را مصروف خواندن آن نکنند، کتاب «این کتاب را فعلا نخر» هست که نه تنها خریدن آن باعث از بین رفتن پول آدم می‌شود، بلکه خواندن آن هم باعث هدر رفتن وقت و از همه بدتر مطالب آن خیلی ساده تنبلی و پشت‌ گوش انداختن کار و ناقص انجام دادن کار را توصیه می‌کند و در توجیه آن به راحتی و در کمال بی‌شرمی می‌پرسد مگر آن‌ها که کار را به‌موقع و کامل انجام دادند کجای دنیا را گرفتند؟

توصیه‌های این کتاب که با زبان کمی پیچیده نوشته شده، مثلا قرار است تسهیل‌کننده تنبلی باشد در حالی ناخواسته توجیه و تجویز کننده آن هم شده و ابدا ارزش یک‌بار خواندن هم ندارد.

من بخشی از نوشته‌های این کتاب ۷۰ صفحه‌ای را خواندم و فریب خوردم و سریع خریده و آن را در کمتر از ۳ ساعت خواندم. نتیجه مشخص من این بود: کتابی است مزخرف در مزخرف در مزخرف. بنابراین نه‌تنها فعلا، که اصلا آن‌را نخرید و ابدا هم آن را نخوانید. این پیشنهاد من اختیار با شما.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۰۷
علی مصلحی

«کافکا» همه را «مسخ» می‌کند

جمعه, ۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۱۵ ق.ظ

«مسخ» یک موقعیت استثنایی، و «گره‌گوار» یک شخصیت اشتثنایی نیستند. درست است که از خواندن داستان زندگی «کافکا» و رنج و محنتی که از زمانه و خصوصا از دست پدر خسیس خود کشید، می‌شود حدس زد که او در «مسخ» حدیث نفس، و به‌نوعی خود را روایت می‌کند، ولی در عین حال روایت «گره‌گوار» روایت زندگی و سرشت همه آدم‌ها می‌تواند باشد با نسبت‌های متفاوت.
 
 مسخ روایت زندگی منفعت‌سالار است. زندگیی که بازیگران آن‌ها تا زمانی که منفعتی دارند، گره‌گوار عزیز و نازنین هستند، اما به محض این‌که تاریخ مصرف و منفعت‌شان گذشت، می‌شوند «سوسک» و «چندش‌آور».

 گره‌گوار شخصیت محوری و اصلی داستان مسخ خود را وقف خانواده‌اش کرده است و در تجارت‌خانه‌ای که نه‌تنها برای او جذابیتی ندارد، بلکه عذاب‌آور هم هست کار می‌کند. اما چرا؟ به‌خاطر خانواده‌اش. گره‌گوار عذاب می‌کشد، تا خانواده‌اش عذاب نکشند. به‌خاطر این‌که پدر و مادر و خواهرش در آپارتمانی زندگی می‌کنند که قسط‌های این آپارتمان از حقوق گره‌گوار پرداخت می‌شود و تا ۵ سال دیگر، او باید به‌خاطر تعهد پرداخت قسط‌ها در این تجارت‌خانه عذاب بکشد.
«چه شغلی، چه شغلی را انتخاب کرده‌ام! هر روز در مسافرت! دردسرهایی که بدتر از معاشرت با پدر و مادرم است! بدتر از همه این زجر مسافرت: یعنی عوض کردن ترن‌ها. سوارشدن به ترن‌های فرعی که ممکن است از دست برود. خوراکی‌های بدی که باید وقت و بی‌وقت خورد ... کاش این سوراخی که تویش کار می‌کنم به درک می‌رفت» (ص ۱۰)
 
 گره‌گوار روزها در تجارت‌خانه و شب‌ هم در خانه سخت مشغول کار است. در این حال پدر او در نقش یک بازنشسته که کاری از او بر نمی‌آید و خواهرش در نقش یک دختر راحت‌طلب که فقط به فکر خوش‌گذرانی است، به زندگی متعارف خود مشغول هستند.
 مادر او هم نمی‌تواند و ظاهرا نباید کارهای خانه را انجام دهد. برای این کار مستخدم دائمی و مخصوص دارند و تنها این «گره‌گوار» است که باید جان بکند تا خانواده راحت باشند.

اما ناگاه یک موقعیت استثنایی رخ می‌دهد و گره‌گوار، یک روز صبح که از خواب بر می‌خیزد «سوسک» شده است. یعنی چندش‌آور و فاقد منفعت. از آن لحظه است که همه از او فرار می‌کنند. باید ته‌مانده غذاها، مثلا پنیر گندیده چند روز گذشته را برای غذای روزانه او گذاشت و از دیدن او دچار چندش و هراس شد.
«هرگز تصور نمی‌کرد مهربانی خوهرش تا این درجه باشد ... آشغال سبزی‌های نیمه‌گندیده، استخوان‌های غذای دیروز که سس سفیدی به آن خشکیده بود، ... یک تکه پنیر که گره‌گوار چند روز پیش گفته بود خوردنی نیست، نان بیات» (ص ۲۶)

 این موقعیت، خانواده را هم در موقعیتی جدید قرار می‌دهد. پدری که به سختی می‌توانست از صندلی راحتی خود بلند شود و برای کار کردن پیر می‌نمود، سر کار برمی‌گردد و مادر و دختر هم هرکدام یک کاری و ممر  درآمدی از راه دوخت‌و‌دوز در خانه دست و پا می‌کنند. مستخدم دائمی مرخص می‌شود و پیش‌خدمتی پاره‌وقت جای او‌ را می‌گیرد و بخشی از آپارتمان هم به سه نفر اجاره داده می‌شود. تازه در خلال گفت‌وگو‌ها لو می‌رود که خانواده بخشی از از درآمد «گره‌گوار» را بدون این‌که او خبر داشته باشد، پس‌انداز کرده‌اند و مشخص می‌شود موقعیت سرکار نرفتن گره‌گوار آن‌قدرها هم برای خانواده مخاطره‌آمیز نبوده و نیست و از محل آن پس‌انداز تا چند وقت دیگر می‌توان بدون نگرانی گذران زندگی داشت.
 
موقیعت‌ها، آدم‌ها، شخصیت‌ها و فضاها در «مسخ» همه از بی‌ارزشی سخن می‌گویند. حتی گراوری که گره‌گوار از صورت یک دختر بریده و آن‌را با ذوق قاب گرفته و در اتاقش نصب کرده، با فضولات بدن سوسک پوشانده می‌شود تا دنیای مسخ جایی برای نشان‌دادن عشق و شادی نداشته باشد. دنیایی سیاه سیاه.
 
همه آدم‌ها موقعیتی شبیه به موقعیت شخصیت‌های «مسخ»، و البته با نوع و نسبت متفاوت را تجربه کرده‌اند. به نظر می‌رسد همه آدم‌ها این هراس از فاقد منفعت «گره‌گواری» و تصور چندش‌آور بودن چنین موقعیتی را تجربه کرده‌اند و آدمی که احساس کند زمانی شاید فاقد منفعت شود، همین الان این قابلیت را دارد که در مورد بعضی از اطرافیان خود قضاوت فاقد منفعت‌بودن کند و خیلی راحت بخواهد بلایی را بر سر آن‌ها بیاورد که در انتهای داستان، پیش‌خدمت بر سر «گره‌گوار» می‌آورد.

به نظر می‌رسد «کافکا» در مسخ این موقعیت را کمی عریان فریاد کرده است. با این حال اما، به نظر می‌رسد بیش از همه این‌ها، مسخ روایت انسانی است که احساس می‌کند خودش برای خودش دیگر منفعتی ندارد و از خودش «چندشش» می‌گیرد.

«مسخ» نوشته «فرانتس کافکا» در ۶۶ صفحه با ترجمه «صادق هدایت» داستانی است که در فضای بسته یک خانه اتفاق می‌افتد. خط سیر روایی ساده‌ای دارد. بدون هیچ گره‌افکنی و گره‌گشایی خاصی. شاید گره داستان در همان سطور نخستین گشوده می‌شود و این می‌تواند به شدت مخاطب را از خواندن آن ناراضی و خسته کند.
 با این حال شخصیت‌ها و موقعیت‌های داستان هنرمندانه تصویر شده‌اند. حتی زمانی که گره‌گوار در موقیعت یک سوسک روایت می‌شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۴:۱۵
علی مصلحی

شلغم میوه بهشت نیست

جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۱۵ ب.ظ

«شلغم میوه بهشته» داستانی است نوشته شده در حدود ۴ دهه پیش، یک داستان خطی با سیر روایی ساده و در یک فضای تقریبا ثابت.
اتفاقات محوری داستان همه در یک خانه و کمی فرا‌تر از آن در یک محله کوچک، جنوب تهران در سال‌های ابتدایی دهه ۵۰ می‌گذرد.
داستان با تصویر این خانه آغاز می‌شود: «در یکی از کوچه‌های باریک پشت بازارچه سر پولک چهارراه سیروس تهران، خانه قدیمی کوچکی قرار داشت. که در آغاز این داستان، سی سال از عمر بنای آن می‌گذشت. خانه‌ای بود یک طبقه از آجر سرخرنگ معروف به بهنازی که در شمال کوچه قرار داشت ... برای یک تازه‌وارد در اولین نگاه آشکار می‌شد که در این خانه دو خانواده زندگی می‌کردند که از نظر سلیقه زندگی وضع یکسانی نداشتند.»
یکی دو تصویر مختصر هم از مغازه تعمیر چراغ‌‌های توری و خوراک‌پزی متعلق به‌‌ همان دوران‌ها در بازار قدیم تهران و یک تصویر انتزاعی هم از زلزله مخوف بویین‌زهرا در داستان ارایه می‌شود، که یک شخصیت محوری داستان از آن زلزله در داستان حضور دارد.
 
نثر داستان به‌غایت روان، جذاب و پرکشش است و دیالو‌گ‌ها با مهارت ویژه‌ای شخصیت‌های داستان را پروریده و معرفی می‌کند.
 نویسنده در نثر خود جای‌جای با کمک از متل، مثل یا تکیه‌کام‌های خاص و غالبا متعلق به حوزه جغرافیای خاص اثرش، به جذابیت داستان کمک بالایی کرده است: «کوزه‌اش آبی می‌گرفت ــ توی دل خودم سینماست ــ عاقد مفت گیرت اومد، موش‌های خانه را هم عقد کن ــ خری که جو ببینه کاه نمی‌خوره ــ سنگ نشسته برای کلوخ گریه می‌کنه ــ ازاله منع تیزاله می‌کنه ــ این‌که می‌دی حنا دستت رنگ بشه، بده آویشن دلت بند بشه ــ  زیر دیوار شکسته نخواب و خواب آشفته نبین ــ من کیو دارم، تو کیو داری و ... »  تعدادی از ضرب‌المثل‌ها و متل‌ها و تکیه‌کلام‌های شیرینی است که نثر این داستان را پرکشش و جذاب کرده است.

داستان در سال‌های ابتدایی دهه ۵۰ نوشته شده و اتفاقات و تصویرهای آن روایتی جامعه‌شناسانه از فضای اجتماعی آن روزگار در چند حوزه را روایت می‌کند.
 شغل «براتعلی» یکی از شخصیت‌های داستان، تعمیر چراغ است و در آن روزگاران که نه کپسول گاز بود و نه شعله‌های برق برای همه مردم، چراغ‌های خوراک‌پزی برای پختن غذا و تامین گرما و چراغ‌های «لامپا» برای تامین نور منازل و مجالس برای خودش سالار بود و کوزه‌ای کسی که تعمیرکار و اجاره‌دهنده این چراغ‌ها بود برای خودش «آبی ورمی‌داشت».
«مشدی محرم» شخصیت دیگر داستان سبزی و شلغم پخته فروش امروزی است و روزگاری که هنوز تهران لوله‌کشی آب نشده بوده، با اسب و الاغ و دبه‌های بزرگ در محله‌های شهر آب می‌فروخته و برای خودش کسی بوده و حالا که آب لوله‌کشی آمده، به سبزی‌فروشی روی آورده و نا‌ن بخور و نمیری دارد.

اتفاقات داستان حول محور بیماری ناشناخته و ناگهانی «عابدین» تنها پسر براتعلی و نرگس و رابطه نیم‌بند عاشقانه «هرمز» جوان شاعر و نقاش و بلیط فروش سینما با «گل عنبر» همسر مشدی محرم سبزی فروش، به موازات هم تا انتهای داستان پیش‌ می‌رود و در خلال این اتفاقات، طبیب پیرمرد کلیمی و خواهرزاده جوان «گل‌عنبر» که دانشجوی پزشکی است، و یکی دو نفر از اهالی محل به داستان وارد و با سیر داستان و اتفاقات حاشیه‌ای داستان همراه می‌شوند.
 
 روایت داستان در عین روانی، سادگی و جذابیت، یکی دو جا گره‌‌های گم شده‌ای دارد که نویسنده در ذهن محاطب می‌افکند و بدون آن‌که به بازشدن آن، کمک کند، به فراموشی سپرده می‌شود.
 داستان خطوط سپیده و نخوانده ندارد و از این منظر نمی‌تواند داستان قابل اعتنا و توجهی باشد.
 این را البته باید به ظرفیت‌های تاریخی زمانی که داستان در آن نوشته شده ارجاع داد و آن‌را در بستر فضا و بضاعت ادبی آن دوره بررسی کرد.

نام «شلغم میوه بهشته» ارتباط بسیار کمی با اتفاقات داستان دارد، و به نظر می‌رسد نویسنده با هوشمندی، از این نام برای جلب توجه مخاطب به اثر خود استفاده کرده باشد.

«شلغم میوه بهشته» نوشته «محمدعلی افغانی» نویسنده صاحب سبک و صاحب نام ایرانی معاصر در ۱۷۰ صفحه و در سال ۱۳۵۳ نوشته شده و در سال‌های بعد تا چاپ ششم هم تجدید چاپ شده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۱۵
علی مصلحی

«آلبرکامو» جایی گفته است: اگر قرار باشد بین «مادر» و «حقیقت»، یکی را انتخاب کنم، بی‌گمان «مادر» را انتخاب می‌کنم.
 به نظر می‌رسد زیبا‌تر از این، به «حقیقت» «مادر» اشاره نشده باشد.
 «هزار خورشید تابان» بر محور زن و مادر شکل گرفته. دو حقیقتی که از هم تفکیک‌ناپذیرند و روایت قسمتی از دردهایی است که هم‌زاد و هم‌ذات این حقیقت هستند. و روایت نامردمانی که نه حقیقت را می‌فهمند، نه مادر را و نه زن را.
هم‌آغوشی، چندهمسری، گناه، سکس، زایش، حرام‌زاده، درد، بکارت، عفت، خون، لذت و عشق در جای‌جای‌ داستان خود را نشان می‌دهند. از لحظه‌ای که «ننه» قربانی آتش شهوت «جلیل» می‌شود و «مریم» را پس‌می‌اندازد، تا آن‌جا که چند قطره خون باکره‌گی «لیلی» پس از هم‌آغوشی با «طارق» روی فرش خانه‌اشان می‌ریزد و «زلما» در بطن «لیلی» جان می‌گیرد، و از سقط‌جنین‌های مکرر «مریم» که با خون دفع می‌شود، تا ظهور طالبان که علامت ممنوعه بر هرچه «عشق» می‌زنند. گویی که از برخورد دو سنگ، متولد شده‌اند و سکس و لذت و عشق و نهایتا «زن» هیچ سهمی در وجود و زندگی‌ِشان نداشته است.
 «هزار خورشید تابان» یا عنوان انگلیسیA thousand splendid suns دومین رمان «خالد حسینی»، نویسنده و پزشک افغان ۴۲ ساله مقیم آمریکا است.
در ایران برگردانیی‌هایی از این رمان توسط مترجمین ایرانی چون؛ مهدی غبرایی، ناهید سلامی، زیبا گنجی، منیژه شیخ جوادی، بیتا کاظمی و حمید خادمی صورت گرفته است.
 من چاپ هشتم این کتاب با ترجمه مشترک «پریسا سلیمان‌زاده» و «زیبا گنجی» انتشارات مروارید را خوانده‌ام. این کتاب در ۴۵۰ صفحه، چهار بخش و ۵۰ فصل نوشته و تنظیم شده‌است.
تا بخش سوم، عنوان فصل‌ها با شماره است، اما از بخش سوم به بعد عنوان فصل‌ها یکی در میان نام «مریم» و «لیلی» دو شخصیت محوری داستان می‌شود.
رمان پیوستگی تنگاتنگی با سینما دارد. در فصل اول «جلیل» پدر «مریم» صاحب یک سینما معرفی می‌شود و در فصل سوم نقطه عزیمت «مریم» از کودکی و خروج از جهانی که دور از چشم مردم برای او و مادرش در یک مزرعه کنار ده‌کده‌ای ساخته‌اند، سینما می‌شود. آن‌جا که «مریم» از پدرش یک کادو می‌خواهد و این کادو را در قالب بردن او به سینما اعلام می‌کند، و چه زیبا وحشت پدر و مادر «مریم» از این درخواست نسبت و تکلیف داستان را با سینما مشخص و تعریف می‌کند.
«هزار خورسید تابان» از دو فیلم و سه سینما صحبت می‌کند. «سلطان قلب‌ها»، «تایتانیک». سینمای ایران، سینمای هند و سینمای غرب. دو فیلم و سه سینما هر یک به نوعی در داستان بازسای شده‌اند. سینمای هند غالبا بر محور دل‌داده‌گی و شوریده‌گی و عشق شناخته می‌شود. سینمایی که سرشار از رقص و آواز و عشق است آن‌چیزی که در فضاهای تغریف شده در «هزار خورسید تابان» خبری از آن نیست، اما فیلم‌های آن در سینمای پدر «مریم» نمایش داده می‌شود و زنان و دختران برقع‌پوش هرات به تماشای آن می‌روند.
این تصاویر تضاد گزنده‌ای را نشان می‌دهد. گزنده‌گیی که از ابتدا تا انتهای داستان در زندگی «مریم»، مادرش، زنان پدرش و بعد‌ها «لیلی» و دخترش جای‌جای خودنمایی می‌کند.
«مریم» حرام‌زاده است. ناشی که از هوسی که ناگهان در وجود پدرش شعله کشیده و با وجود داشتن سه زن شرعی، دست تعرض به دامن «ننه» که در خانه‌اش کلفتی می‌کرده دراز می‌کند و «ننه» مریم را باردار می‌شود. و از همین‌جاست که روزگارش سیاه می‌شود و بیش از ۱۵ سال بالای داری دست و پا می‌زند که تصویر آن را فقط یک‌بار در آخر فصل سوم می‌بینیم. جایی که نقطه شروع سیاهی روزگار «مریم» است.
در فصل‌های میانی رمان هم سرنوشت «لیلی» نشان داده می‌شود، که کودکی حرام‌زاده را از «طارق» دوست‌پسر معلول‌اش بار‌دار است. همان‌گونه که «رز» تایتانیک، اندکی قبل از آن‌که کشتی به کوه یخی اصابت کند، از نقاش دوره‌گرد، باردار شد.
«سلطان قلب‌ها» داستان پسری است که پدرش او و مادرش را در کودکی به امان خدا رها کرده و به دنبال هوس رفته‌است. پدری که تصویر و تصور می‌شود مرده است. اما از اواسط فیلم ناگهان پیدایش می‌شود، مثل «طارق» دوست‌پسر لیلی که تصور می‌شود مرده، اما از اواسط داستان ناگهان پیدایش می‌شود.
قهر پسر از پدر «سلطان قلب‌ها» در آخر فیلم به خوبی و خوشی تمام شد اگرچه قربانی مادر و زن داستان بود. اما قهر «مریم» با پدرش به خاطر ظلم‌هایی که در حق او و مادرش کرد، هیچ‌گاه به خوبی ختم نشد و ارثیه‌ای که پدر برای مریم گذاشت بود، زمانی به دست لیلی رسید که دو سال از اعدام مریم به جرم قتل شوهرشان می‌گذشت. گویا سرنوشت زنان همه سرزمین‌ها از خیر و خوشی یک‌سان است.
«هزار خورشید تابان» در معرفی فضای سیاه و رقت‌بار افغانستان ۵۰ سال اخیر دقیق است. فقر، دربه‌دری، خشونت، جنگ‌های متصل، مجاهدان، بلشویک‌ها، روسیه، ربانی، دوسدوم، حکمتیار، مسعود، طالبان، آمریکا و غرب همه با تصاویری دقیق و غالبا رقت‌بار معرفی می‌شوند. هرگاه صحبت از لنگیدن و تلاش‌های «طارق» دوست پسر لیلی ــ که پایش را روی مین از دست داده ــ می‌شود، بلافاصله ذهن آدمی به سمت دیالوگ معروف «جمعه» در روبان قرمز می‌لغزد که: افغانی روی مین به دنیا می‌آید، روی مین زندگی می‌کند و روی مین می‌میرد.
پدر لیلی که یک تحصیل‌کرده دانش‌گاه است و همیشه در کتاب‌خانه غنی شخصی‌اش مشغول مطالعه است، لیلی و طارق را در نوجوانی به تماشای مجسمه‌های عظیم «بودا» می‌برد تا عظمت آن یادگاران چندهزار ساله را از دریچه چشمان تیزبین و ظریف آن‌ها به مخاطب معرفی کند تا مخاطب پیش زمینه‌ای از آن مجسمه و عظمت و پیشینه داشته باشد تا وقتی در فصول پایانی خبر تخریب آن‌ها توسط طالبان را به تصویر می‌کشد، مخاطب عمق فاجعه را درک کند.
«از تاکسی پیاده شدند. بابا با انگشت اشاره کرد: آن‌جا هستند، ببینید. طارق از تعجب دهانش بازماند. لیلا هم همین‌طور. به فکرش رسید که اگر صد سال دیگر هم عمر کند، هرگز چنین چیز باشکوهی نخواهد دید. دو تندیس غول‌پیکر از «بودا» آن‌جا قد برافراشته بود. انگار به آن سه نفر زل زده بودند. همان‌طور که از دوهزار سال پیش تا کنون به کاروان‌هایی که در مسیر جاده ابریشم از این دره می‌گذشتند چشم دوخته بودند.»  (فصل ۲۱ ص۱۶۱)
البته شاید عمیق بودن این فاجعه زمانی رنگ می‌بازد که از همین طالبان اعدام‌هایی را به تصویر می‌کشد و معرفی می‌کند که تماشای آن برنامه روزانه مردم افغانستان ده پانزده سال اخیر بوده است.
رمان جذابیت و کشش فوق‌العاده‌ای در کنار نثر روان و زیبا همراه با طنزی گزنده دارد. بعید به نظر می‌رسد خواندن ۵۰ فصل رمان ۵۰۰ صفحه‌ای دست‌ِبالا بیش از یک‌هفته طول بکشد و البته خواننده حرفه‌ای آن را در کمتر از یک‌روز با اشتیاق به پایان می‌رساند.
 طنزی نمکین چاشنی نثر زیبای رمان است:
«انگشت اتهام همه مردها، مثل عقربه قطب‌نما، که مدام روبه شمال است، همیشه رو به یک زن نشانه می‌رود، همیشه.» (فصل۴۸ ص۳۹۸)
«مرد موهای کوتاه قهوه‌ای داشت که عین یک مشت سوزن توی جاسوزنی روی سرش سیخ سیخ ایستاده بود»
«لیلا سه قطره خون روی قالیچه دید. خون خودش. پدر و مادرش را مجسم کرد که بعدها روی همین کاناپه می‌نشینند، غافل از گناهی که او مرتکب شده‌است. شرم به سراغش آمد و احساس گناه. در طبقه بالا، تیک‌تاک ساعت توی گوش لیلی طنین بلند و غریبی داست. انگار که چکش قاضی بود که هی به میز می‌خورد و محکومش می‌کرد.» (فصل ۳ ص ۲۰۰)
«هزار خورشید تابان» آینه‌ای از افغانستان ۵۰ سال اخیر است. آینه‌ای که البته تصویر «زن» را از عمق تاریخ نشان می‌دهد. از فراز همه دردها و رنج‌ها و شکنج‌ها در تصویر زنان افغانستان و زنان تاریخ، «امید» را و «عشق» را می‌توان زنده دید.
به قول اقبال لاهوری:
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است

این نوشته در وب سایت نبشت این‌جا


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۲ ، ۰۵:۰۳
علی مصلحی