وب‌نوشته‌های یک شیشه‌بر

علی مصلحی
وب‌نوشته‌های یک شیشه‌بر

روزنامه‌نگاری که کارمند بانک بوده و اکنون شیشه‌بری می‌کند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

۵۷ مطلب با موضوع «کشکول» ثبت شده است

بهلول و شراب

سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۲۸ ق.ظ

روزی «بهلول» بر «هارون الرشید» وارد شد. دید «هارون» مشغول نوشیدن شراب است. «هارون» که می خواست خود را از خوردن شراب تبرئه کند، از «بهلول» پرسید: اگر کسی انگور بخورد حرام است؟ «بهلول» گفت: نه. «هارون» پرسید; اگر بعد از خوردن انگور آب بخورد حرام است؟ «بهلول» گفت: نه. «هارون» پرسید; اگر بعد از خوردن انگور و آب، مدتی در کنار آفتاب بنشیند حرام است؟ «بهلول» گفت: نه. «هارون» گفت: پس چطور همین انگور و آب مدتی را در کنار آفتاب بگذرانند حرام است؟! «بهلول» به «هارون» گفت: اگر خاک بر سر انسان بریزند، سر او می شکند؟ «هارون» گفت: نه. «بهلول» گفت: اگر بعد از خاک ریختن مقداری آب بر سر او بریزند، سرش می شکند؟ «هارون» گفت: نه. «بهلول» گفت: اگر بعد از ریختن خاک و آب، شخص در کنار آفتاب بنشیند، سرش می شکند؟ «هارون» گفت: نه. «بهلول» پرسید: اگر همین آب و خاک را با هم مخلوط کنند و از آن خشتی بسازند و کنار آفتاب بگذارند تا خشک شود و بعد بر سر انسان بزنند آیا سر او می شکند یا نه؟ «هارون» گفت: البته که خشت سر انسان را می شکند. «بهلول» گفت: همچنانکه از ترکیب آب و خاک در کنار آفتاب، خشت درست شده و سر آدم را می شکند، از ترکیب آب و انگور در کنار آفتاب نیز شرابی بدست می آید که از نوشیدن آن، صدمه های فراوانی به انسان وارد می شود و لذا شرع آن را نجس و حرام قرار داده است و موجب حد شرعی می شود. «هارون» از جواب «بهلول» حیرت زده شده و دستور داد تا بساط شراب را بردارند. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۲۸
علی مصلحی

دو گونه تعبیر از یک خواب

سه شنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۲۵ ب.ظ

شنیدم که «هارون‌الرشید» [خوابی دید] بر آن جمله که پنداشتی که جمله دندان‌هاء او از دهان بیرون افتادی بیگ‌بار. بامداد معبری را بخواند و پرسید: که تعبیر این خواب چیست؟ معبر گفت: زندگانی امیرالمومنین دراز باد، همه اقربا تو پیش از تو بمیرد. چنانک کس نماند.
هارون‌الرشید گفت: این معبر را صد چوب بزنید که وی این‌چنین خبر دردناک چرا گفت در روی من، چون جمله قرابات من پیش از من بمیرند، پس‌آنگاه من که باشم؟

خواب‌گزاری دیگر را فرمود آوردن و این خواب را با وی بگفت. خواب‌گزار گفت: بدین خواب که امیرالمومنین دیده است، دلیل کند که امیرالمومنین دراززندگانی‌تر از همه اقربا باشد.
هارون‌الرشید گفت: «دلیل‌العقل واحد» تعبیر از آن بیرون نشد، اما عبارت از عبارت بسیار فرق است. این مرد را صد دینار فرمود.

قابوس‌نامه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۲۵
علی مصلحی

بانک و بالنگ

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۵۱ ق.ظ
روزی سخن از تشکیل بانک به میان آمد. من فواید او را نشان می‌دادم. می‌گفتم لذت ثمر بانک را ملل اروپا می‌دانند که دویست سال است تخم او را در مملکت خود کاشته‌اند.
یکی از رجال گفت: گمان ندارم بانک فرنگیان از بالنگ ما لذیذتر باشد! چه مضایقه، بیارید و بکارید، می‌خوریم و می‌بینیم. چرا بادمجان را کاشتند، خوردیم بد چیزی نیست. اول مردم نفرت می‌کردند، می‌گفتند بادمجان ارمنی است. حالا معتاد شده‌ایم و همه می‌خوریم!
 مسالک‌المحسنین ــ عبدالرحیم طالبوف ــ ص ۱۹۸
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۵۱
علی مصلحی

عیاری و نمک‌گیر شدن

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۴۴ ق.ظ

وقتی کسی به شخصی یا اشخاصی مدیون می‌شود یا به‌دلیل محبتی که دیده، نمی‌خواهد کار ناشایستی در حق آن‌ها بکند، این ضر‌ب‌المثل را به‌کار می‌برد و می‌گوید:من نمک‌گیرشان هستم.

 در زمان قدیم، قوانین خاصی درباره‌ی جوانمردی وجود داشت و به‌خصوص، احترام و پای‌بندی «عیاران» نسبت به قوانین جوان‌مردانه بیش‌تر بود.
عیاران کسانی بودند که خودشان را مدافع حقوق مردم ضعیف می‌دانستند و از ثروت‌مندان می‌دزدیدند و به فقرا می‌دادند.
یکی از مشهورترین ماجراهای نمک‌گیر شدن، مربوط به «یعقوب لیث صفاری» است که از عیاران معروفی است که به حکومت رسید و در مقابله با خلفای عباسی، سلسله‌ی «صفاریان» را تأسیس کرد.
 یعقوب که تحمل رنج و بدبختی مردم را نداشت، تصمیم گرفت که همراه برادران و دوستانش یک گروه عیاری تشکیل دهد.
او که مرد باهوشی بود، خیلی زود گروه بزرگ‌تری ساخت و بین مردم؛ مشهور شد. یک روز به یعقوب خبر دادند که «درهم بن‌ حسین» حاکم شهر خزانه‌ی بزرگی دارد و جواهرات گران‌بهایی را در آن نگه‌داری می‌کند. عیاران تصمیم گرفتند که شبانه به خزانه‌ی درهم بن حسین دست‌برد بزنند. اول چند نفر رفتند و موقعیت خانه‌ی درهم را بررسی کردند و پس از آن که از مکان خزانه مطلع شدند، وسایل‌شان را برداشتند و شبانه راه افتادند. آن‌ها آهسته از دیوار بالا رفتند و بعد با احتیاط، دیوار خزانه را سوراخ کردند و داخل شدند.

 با وارد شدن به خزانه، نفس همه‌ی آن‌ها بند آمد. جواهرات رنگارنگ، زیر نور چراغ‌هایی که همراه برده بودند، مثل ستاره می‌درخشیدند. با اشاره‌ی یعقوب، عیاران با عجله جواهرات را جمع کردند و داخل کیسه‌های‌شان ریختند. یعقوب که گوشه‌ای ایستاده بود و به کار عیاران نظارت می‌کرد، یک‌دفعه چشمش به سنگ درخشانی افتاد. سنگ را بلند کرد و زیر نور چراغ، به آن نگاه کرد. سنگ می‌درخشید ولی شبیه جواهرات دیگر نبود. سنگ را به دهانش گذاشت تا سختی آن را امتحان کند؛ ولی ناگهان سنگ را انداخت و به عیاران گفت:هرچه برداشته‌اید، دوباره سر جایش بگذارید.

 عیاران با تعجب به یعقوب نگاه کردند. اصلا نمی‌توانستند بفهمند چه اتفاقی افتاده است. یکی از عیاران پرسید: چرا باید پس از این همه زحمت و خطر، جواهرات را نبریم؟ یعقوب با ناراحتی به سنگ نمک اشاره کرد و گفت: این سنگ درخشان، سنگ نمک است. من به خیال این‌که جواهر است، آن‌را در دهان گذاشتم تا سختی‌اش را امتحان کنم. صدای آه عیاران بلند شد. یعقوب گفت:متوجه شدید؟ من نمک‌گیر شده‌ام. حالا که نمک درهم بن حسین را خورده‌ام، نمی‌توانم به مال او خیانت کنم!

 عیاران که خودشان به قانون عیاری نمک‌خوردن و نمک‌گیر شدن؛ اعتقاد داشتند، بدون پرسشی دیگر، کیسه‌هایشان را خالی کردند و از همان راهی که آمده بودند، بازگشتند. روز بعد، به درهم بن حسین خبر دادند که دزد وارد خزانه‌اش شده است. درهم با عجله به محل خزانه رفت. مسؤل خزانه جلو دوید و گفت: قربان نگاه کنید!دیوار خزانه را سواخ کرده‌اند و از آن‌جا وارد شده‌اند. درهم بن حسین با وحشت گفت: لابد تمام جواهرات را دزدیده‌اند.

 خزانه‌دار گفت: «نه قربان! اتفاق عجیبی افتاده است! جواهرات را جابه‌جا کرده‌اند ولی هیچی نبرده‌اند! درهم با تعجب پرسید:هیچی! عجب حکایت عجیبی است!

نزدکی غروب؛ یکی از یاران لیث به مخفی‌گاه عیاران رفت و گفت:خبر سرقت دیشب، همه جا پیچیده است. درهم بن حسین هم اعلام کرده است که به دزدی که دیشب وارد خزانه‌اش شده است، امان می‌دهد؛ به شرط آن‌که بگوید چرا وارد خزانه شده ولی چیزی نبرده است.

یعقوب لیث، آن شب تا صبح فکر کرد و عاقبت تصمیم گرفت که به دیدن درهم برود. درهم بن حسین در خانه‌اش نشسته بود که به او خبردادند که مردی آمده است و ادعا می‌کند که عیار است. درهم بلافاصله دستور داد که او را به داخل، راهنمایی کنند. یعقوب با احتیاط جلو رفت و گفت: من به‌خاطر قول شما که امان داده‌اید، به این‌جا آمده‌ام.

درهم بن حسین لبخندی زد و گفت: بله! چون می‌خواستم بدانم که علت اتفاق عجیب دیشب چیست! چرا به خودتان زحمت دادید و وارد خزانه شدید ولی چیزی نبردید؟
یعقوب مستقیم به چشمان درهم نگاه کرد و گفت: چون نمک‌گیر شدم! در خزانه‌ی شما سنگ نمکی بود که من به اشتباه؛ به آن زبان زدم. درهم بن حسین با تعجب گفت:همین! یعقوب با ملامت به او نگاه کرد و گفت:برای ما نمک‌گیر شدن، مسئله‌ی مهمی است.

ما اگر نان و نمک کسی را بخوریم، نمک‌گیرش می‌شویم و در حق او؛ خیانت نمی‌کنیم. درهم با حیرت به سخنان یعقوب لیث صفاری گوش کرد و بعد با تحسین او را که می‌رفت، نگاه کرد. اما این پایان ارتباط یعقوب و درهم نبود. وقتی درهم به حکومت سیستان رسید، فرمانده‌ی سپاهش را به یعقوب لیث سپرد و به این ترتیب، راه رسیدن یعقوب به حکومت، هموار شد.
منبع: سایت اینترنتی نم‌نمک با اندکی تغییر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۴۴
علی مصلحی

ستوده جاهلان، جاهلان باشند

پنجشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۲۴ ق.ظ

گویند روزی «افلاطون» نشسته بود با جمله خاص آن شهر. مردی به‌سلام وی درآمد و بنشست و از هر نوعی سخن می‌گفت. در میانه سخن گفت: ای حکیم امروز فلان مرد را دیدم که حدیث تو می‌کرد و تو را دعا و ثنا می‌گفت که افلاطون حکیم سخت بزرگ‌وار است و هرگز چو او کس نباشد و نبوده‌است.
افلاطون حکیم چون این سخن بشنید، سر فرو برد و بگریست و سخت دلتنگ شد.
این مرد گفت: ای حکیم! از من ترا چه رنج آمد که چنین دلتنگ شدی؟
افلاطون حکیم گفت: مرا ای خواجه از تو رنجی نرسید، ولیکن مصیبتی از این بزرگ‌تر چه باشد کی جاهلی مرا بستاید و کار من او را بسندیده آید. ندانم که چکار جاهلانه کرده‌ام که به‌طبع او نزدیک بوده است و او را خوش آمده است و مرا بستوده تا توبه کنم از این کار. مرا این غم از آن است که هنوز جاهلم که ستوده جاهلان هم جاهلان باشند.

 منبع: قابو‌س‌نامه با اندکی تغییر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۲۴
علی مصلحی

خاطره‌ای آموزنده از نوه گاندی

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۰۹ ب.ظ
 دکتر «آرون گاندی» نوۀ «مهاتما گاندی» و مؤسّس مؤسّسۀ «ام‌کی‌گاندی» نقل می‌کند: شانزده ساله بودم. یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم. چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خواروبار مورد نیاز را نوشت و به من داد و چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم هم از من خواست که اتومبیل را برای سرویس به تعمیرگاه ببرم.
وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت: ساعت ۵ همین‌جا منتظرت هستم. بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیک‌ترین سینما رفتم. آن‌قدر مجذوب بازی «جان وین» در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم. ساعت ۵:۳۰ بود که یادم آمد. دوان‌دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً ۶ شده بود.
پدرم با نگرانی پرسید، چرا دیر کردی؟ گفتم، اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم. ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.
پدرم مچ مرا گرفت و گفت: «در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن‌که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده‌ام، این هجده مایل را پیاده می‌روم که در این خصوص فکر کنم.»
پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جادّه‌های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل می‌راندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه‌ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه می‌کردم.
همان‌جا و همان وقت تصمیم گرفت دیگر هرگز دروغ نگویم.

منبع: خبرآنلاین، وبلاگ محمدهادی مؤذن جامی با اندکی تغییر
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۹
علی مصلحی

پیامبر گرامی اسلام اسوه حسنه

پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۳۱ ب.ظ

آورده‌اند ﺯﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ «ﺳﺎﺭﻩ» ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺑﺪﺭ ﺍﺯ ﻣﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻧﺰﺩ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﮐﺮﻡ ﺭﻓﺖ!
ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻩ‌ﺍﯼ؟
- ﻧﻪ
- ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪﻩ‌ﺍﯼ؟
- ﻧﻪ
- ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺁﻣﺪﻩ‌ﺍﯼ؟
 - ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻭ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻥ ﺑﻮﺩﯾﺪ، ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﻦ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﺷﺪﻩ‌ﺍﻡ، ﺁﻣﺪﻩ‌ﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﻣﺮﮐﺐ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯿﺪ!
- ﺗﻮ ﮐﻪ ﺁﻭﺍﺯﻩ‌ﺧﻮﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﻣﮑﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﭼه‌ﻄﻮﺭ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺷﺪﯼ؟!
- ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺑﺪﺭ ﮐﺴﯽ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻭﺍﺯﻩ‌ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻧﻤﯽ‌ﺑﺮﺩ!
ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ (ص) ﺑﻪ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻨﺪ! ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﻣﺮﮐﺐ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ!
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﻏﺮﯾﺐ ﺍﺳﺖ!
ﯾﮑﯽ ﺍﯾﻦ‌ﮐﻪ، ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﮑﻪ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ‌ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﭘﻨﺎﻩ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻩ!
ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻧﻔﺮﻣﻮﺩ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻧﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ ﺑﻠﮑﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻤﮑﺶ ﮐﻨﻨﺪ!
ﺳﻮﻡ ﺍﯾﻦ‌ﮐﻪ، ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺸﺮﮎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻫﻢ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﻮﺩ!
ﺁﻣﺪ ﮐﻤﮏ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ!

منبع: استاد ﻣﺤﻤﺪ‌ﺭﺿﺎ ﺣﮑﯿﻤﯽ، ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺍﺳﻼﻣﯽ، ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻟﺤﯿﺎﺓ ﺟﻠﺪ ﻧﻬﻢ، ﺹ ۲۳۲، ﻧﺸﺮ ﺍﻟﺤﯿﺎﺓ، ﭼﺎﭖ ﺍﻭﻝ، ۱۳۹۱

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۴:۳۱
علی مصلحی

دارالملام ما را دارالسلام گردان

جمعه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۲۵ ق.ظ

جانا نخست ما را مرد مدام گردان
وآنگه مدام درده ما را مدام گردان

از ما و خدمت ما چیزی نیاید‌ ای جان
هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان

دارالسلام ما را دارالملام کردی
دارالملام ما را دارالسلام گردان

این راه بی‌‌‌نهایت گر دور و گر دراز است
از فضل بی‌‌‌نهایت بر ما دو گام گردان

ما را اسیر کردی اماره را امیری
ما را امیر گردان او را غلام گردان

انعام عام خود را کردی نصیب خاصان
انعام خاص خود را امروز عام گردان

هر ذره را ز فضلت خورشیدییی دگر ده
خورشید فضل خود را بر جمله رام گردان

در کام ما دعا را چون شهد و شیر خوش کن
و آن را که گوید آمین هم دوستکام گردان
مولوی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۶:۲۵
علی مصلحی

آن‌چه برای دیگران می‌پسندی

چهارشنبه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۵۸ ق.ظ

تو جلسه روضه خانوم‌ها.خانم روضه‌خون رو به بقیه کرد و گفت: به شوهراتون حق ازدواج مجدد بدین تا به گناه آلوده نشن!

همین نصیحت کافی بود که یه خانومی بلند بشه و بره در گوش خانم جلسه‌ای بگه: خدا اموات شما رو بیامرزه که با این حرفت راحتم کردی، مونده بودم چه‌جوری بهتون بگم من زن دوم شوهرتون هستم.

خانم جلسه‌ای از حال رفت و بی‌هوش شد.
خلاصه با کلی آب پاشیدن رو صورتش و ماساژ قلبی به‌هوش اومد.

خانومه بهش گفت اگر خودت به حرفات پایبند نیستی، الکی مردم رو نصیحت نکن. من خودم شوهر دارم فقط می‌خواستم ببینم خودت به حرف‌هایی که می‌زنی ایمان داری و عمل می‌کنی یا نه!
منبع: شبکه‌های اجتماعی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۳:۵۸
علی مصلحی

بهاریه

چهارشنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۲۰ ب.ظ

این بهاریه که در قالب مخمس سروده شده، یکی از بهترین‌ها در گونه ادبی بهاریه‌ است. بهاریه‌ای که در آن شاعر با مهارتی مثال‌زدنی، میوه‌ها را با تصاویری استعاری و بدیع به‌تصویر کشیده و معرفی کرده است. شاعر این بهاریه «میرزا نعیم سدهی» است.
فرّ جوانی گرفت طفل رضیع بهار
لب ز لبن شست باز شکوفهٔ شیرخوار
باز درختان شدند بارور و باردار
سِرّ نهان هر چه داشت کرد عیان روزگار
 تو گویی امروز شد سرّ خدا آشکار

به باغ بس فرودین به اُردی اولاد داد
پس آن‌گه اردیبهشت به‌دست خـرداد داد
پس مه ‌و خـــردادشان به تیـــر و مرداد داد
گاه به دایه سپرد گاه به استاد داد
 تا همه اطفال باغ شدند کامل عیار

طــارمِ پیچان تاک، سپهرْ آیین بوَد
خوشهٔ انگور او، سهیل و پروین بود
به شاخ نیلوفری، دستهٔ نسرین بود
یا به کف شیخ شهر، سُبحهٔ سیمین بود
 یا به گلوی عجوز عَقد دُرِ شاهوار

مهندس طبع ساخت ز هندوانه کُره
علوم جغرافیا جمع در او یکسره
بلندی و پست و سطح چشمه و کـوه و دره
به عرض چون بایدش زدن دگر دایره
 بزن خط استوا بر خط نصف‌النّهار

طبیعت لعل‌ساز، لعل تراشیده باز
لعل تراشیده را پهلوی هم چیده باز
پهلوی‌هم‌چیده را به‌نقــره پیچیده باز
به‌نقره‌پیچیده را به حقّه پیچیده باز
 به‌حقّه‌پیچیده را نام نهادست است نار

روی دلارای به از چه سبب زرد گشت
چهر مصفّای وی از چه پر از گرد گشت
گمان برم همچو من جفت غم و درد گشت
چنین شود هر که او ز دلبرش فرد گشت
 چنان‌که من گشته‌ام ز هجر زار و فکار

بر ز برِ شاخ بین سیبک سیمیـن ذقن
نیمه‌رخ سرخِ او نیم‌رخ زردِ من
عاشق و معشوق بین خفته به به یک پـیرهن
نی غلطم عاشقی است کشته و خونین کفن
 به جرم دلدادگی زدند او را بـه دار

درخت امرود بین حکمتی انگیخته
صراحی‌ای ساخته در او شکر ریخته
مشک و گل و زعفران به‌هم درآمیخته
برابر آفتاب به شاخه آویخته
 کز پسِ شش مه شود دوای بیمارِ زار

درخت نارنج بود دخترکی کامله
ز نفخ باد بهار به باغ شد حامله
طفل سمینی بزاد بی‌مدد قابله
طفل سمینش شده بدن پر از آبله
 به چهر گلگونش ماند آبلهٔ آب‌دار

به جان رسیدم ز درد ساقیکا خیز خیز
از آن می‌ دَردسوز به ساغرم ریـز ریـز
ز می‌ بــه چشم خِرَد خاک سیه بیـز بیـز
نامه کنم سخت‌سخت خامه کنم ریز‌ریز
 جامه کنم چاک‌چاک جامه کنم پار‌پار

آتش عشق و جنون شعله‌زنـد گاه‌گاه
گاه کنم وای‌وای گاه کشم آه‌آه
ناله‌کنان سال سال مویه‌زنان ماه‌ماه
صبح چو کبک دری خنده‌زنم قـاه‌قـاه
 شام چو مرغ سحر گریه کنم زار‌زار

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۲۰
علی مصلحی