وب‌نوشته‌های یک شیشه‌بر

علی مصلحی
وب‌نوشته‌های یک شیشه‌بر

روزنامه‌نگاری که کارمند بانک بوده و اکنون شیشه‌بری می‌کند

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

زامبول‌ها به بهشت نمی‌روند

يكشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۸۴، ۰۷:۰۳ ب.ظ

به گزارش «وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی» نوع حادی از ویروس بیماری‌زا به نام «زامبول» که از طریق چای‌نخود آلوده وارد بدن شده و تولید بیماری می‌کند، در تیرماه گذشته به شکل غیرمنتظره‌ای توسط عده‌ای از مهاجرین غیرقانونی که از مرزهای شمالی و از کشور «برره» وارد کشور شده بودند، به کشور منتقل و سراسر کشور را فراگرفته بوده است.
 بنا بر آمار رسمی وزارت‌خانه که در تاریخ سوم تیرماه گذشته تهیه و تنظیم شده، بیش از ۱۷میلیون از هم‌وطنان‌مان به این بیماری مبتلا بوده‌اند. سایر هم‌وطنان به علت مطالعه روزنامه و کتاب و مجاورت با سرب در مقابل این بیماری واکسینه بوده‌اند.
 ظاهرا واکسن این بیماری سرب و آب‌سرب البته از نوع سرد آن می‌باشد. از مهم‌ترین عوارض این بیماری آنست که به محض ورود به بدن مغز و در نتیجه عقل را از کار می‌اندازد.
 این گزارش حاکی‌ست: ۱۷میلیون فوق‌الذکر اکنون دو دستی بر سر خودشان می‌کوبند که: خودم کردم که لعنت بر خودم باد.
 اکثر هم‌وطنان مبتلا، چای‌نخود خود را در کافه گلاسه «مصباح» سرو کرده بودند. تا کنون شکایتی از کافه گلاسه فوق به قوه قضاییه ارسال نشده است. پایان گزارش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۸۴ ، ۱۹:۰۳
علی مصلحی

خبر به دور‌ترین نقطه جهان برسد

يكشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۸۴، ۰۲:۲۹ ق.ظ

همان که هشت قرن پیش بر سراچه، خواجه «شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی» بیتوته کرد، تا مرغ جانش را از زندان تن به ملکوت آسمان فراری داد، پنجاه‌ روز پیش بر در خانه بانوی شعر معاصر، بانوی معاصر غزل؛ بانو «نجمه زارع» خفت تا نامش از میان ما زمینیان قلم بخورد و آسمانی شود.
«نجمه زارع» پنجاه روز پیش، سی‌ام شهریور رفت تا ما پرواز را به خاطر بسپاریم. پنجاه روز پیش شعر به چله عزا نشست و ما مرگ را گم کرده‌ایم و دست‌مان در «پی چیزی می‌گردد»(۱) و «مرگ در حنجره سرخ گلو می‌خواند»(٢):

خبر به دور‌ترین نقطة جهان برسد
نخواست او به من خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر،
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

ر‌ها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد

ر‌ها کنی بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دور‌ترین نقطة جهان برسد

گلایه‌ای نکنی، بغض خویش را بخوری
که «هق‌هق» تو مبادا به گوش‌شان برسد

خدا کند که... نه، ‌ نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد.
 (زنده یاد نجمه زارع)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۸۴ ، ۰۲:۲۹
علی مصلحی

خط خطا

دوشنبه, ۹ آبان ۱۳۸۴، ۰۱:۱۰ ب.ظ

پیرما گفت؛ خطا بر قلم صنع نرفت
 آفرین بر قلم پاک خطاپوشش باد
(حافظ)
و آفرین بر خطاپوشی جناب «منصور ظابطیان»
××××
 «فریدون عمو‌زاده خلیلی» را با دکتر «قیصر امین‌پور» و آفتابی که عصرهای اصلاحات می‌دمید، شناختم.
پس از توقیف فله‌ای مطبوعات، دیگر نه من نشریه‌ای خریدم و خواندم و نه از «عموزاده خلیلی» سراغی گرفتم. تا «چلچراغ» روشن شد. اما دیگر دل و دماغی برای نشربه‌خواندن نبود و فضای مجازی اطلاعات ذهن و دل‌مان را مشغول کرده بود. تا زمانی‌که شماره مربوط به «نوستالوژی» چلچراغ منتشر شد. تیتر‌ها قلقلک داد، خریدن و خواندن‌‌ همان و اعتیاد دوباره همان. بعد شماره مربوط به «مولوی» را خریدم و برخوردم به صفحه «چنین کنند بزرگان» و مطلب «سر سلسله عشق و جنون».
در اولین فرصت با دفتر مجله تماس گرفتم و خطایی را که به ذهن بنده خطور کرده بود اعلام کردم. بدون این‌که اعلام کنند خطا از طرف بنده است، قول مساعد دادند در شماره بعد اصلاح کنند که «چنین نکردند بزرگان».
این‌چنین بود که اعتراض به آن شکل در رنجنامه من منعکس شد. پس از آن طی تماسی که با «بیابانکی» عزیز داشتم ایشان احتمال دادند که مطلب طنز باشد، اما مرغ من یک پا داشت و عدم آشنایی بنده با نشریه، شکل صفحه و نوع نوشته این احتمال را رد می‌کرد.
مجددا با دفتر نشریه تماس گفتم آقای «عموزاده» آلمان تشریف داشتند و از اعضای تحریریه نیز کسی نبود. به آقای «ظابطیان» میل زدم. ایشان لطف کرده روی صفحه پیام‌ها پیام نگذاشه و به میل من جواب دادند که: عدم آشنایی بنده با «چلچراغ» باعث سوءتفاهم شده و مطلب «سرسلسله عشق و جنون» در صفحه «چنین‌ کنند بزرگان» طنز است.
ضمن تشکر فراوان از آقای «ظابطیان» و عذرخواهی از محضر مخاطبین و بزرگ‌واران «چلچراغ» مطلب کوتاهی را متذکر می‌شوم:
در ادبیات و خصوصا ادبیات سترگ پارسی «طنز» جای‌گاهی فاخر و کارکردی خاص دارد. شکل و قالب آن اگرچه تعریف دقیق و جامع و مانعی ندارد، اما این دلیل نمی‌شود که تحت عنوان طنز شعر و ادبیات و شاعران و ادیبان بزرگ «مولوی، سعدی، حافظ، خیام» و متفکر بزرگ؛ «دکتر سروش» در مطلبی بدون این‌که کارکردی خاص را توجیه کند به شوخی گرفته شوند.
 «امین‌پور» سروده است:
 وقتی یک تفاوت ساده در حرف
کفتر را به کفتار
تبدیل می‌کند
باید به بی‌تفاوتی واژه‌ها
و واژه‌های بی‌طرفی چون «نان» دل بست
 «نان» را از هر طرف که بخوانی
 «نان» است
یا حق
مرتبط:
سرسلسله عشق و جنون

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۸۴ ، ۱۳:۱۰
علی مصلحی

فزت و رب‌الکعبه

دوشنبه, ۲ آبان ۱۳۸۴، ۰۶:۱۱ ق.ظ

دیروز تمام تباهی در جلد فرزند ناخلف «ملجم مرادی» حلول کرد تا آیینه حق ترک بردارد و پولاد سرد، فرق ماه را دو نیم کند. شب فرشتگان آسمان به زمین متوسل شدند تا از حرکت بازایستد و شب سحر نشود و سیاه‌ترین یلدای سال رقم نخورد. سنگ و خار و خاشاک و جانور و گیاه، به پاهای «مولی علی» التماس می‌کنند تا حرکت نکنند. «مولای حق» اما به کرشمه‌ای آسمانی از خود بیخود است و اشارات زمینی را درنمی‌یابد و زمین گرم‌تر از همیشه مشتاق است تا زیر پاهای مولا بچرخد تا گام‌های مولا سریع‌ترشوند و «مسجد کوفه» جغرافیای پرواز را برای رستگاری ترسیم کند. تا زمین خالی از حق شود تا بشریت یتیم شود.
****
امروز مولا به فرزندانش توصیه کرد برای «ابن‌ملجم» شیر ببرند تا قاتلش تشنه نماند.
****
فردا زمین در زمان مچاله می‌شود. فردا تمام فتوت رخ در نقاب خاک می‌کشد و «ذوالفقار» آرام می‌گیرد. فردا زمین تمام تنفرش را به دامن جهالت تف می‌کند، تا روسیاهی و زشتی فرزندان «امیه» برای همیشه تاریخ بماند. فردا کودکان یتیم تا همیشه تاریخ گرسنه نان و خرما و محبت می‌مانند. فردا کاسه‌های شیر روی دست فرزندان کوفه می‌ماند. فردا نجف آغوش می‌گشاید تا تمام راستی را در آغوش کشد.
ضمن عرض تسلیت شهادت «مولای متقیان» باهم غزلی از خداوندگار شعر آیینی معاصر «سعید بیابانکی» را مرور می‌کنیم:
ای سجود با شکوه وای نماز بی‌نظیر
ای رکوع سربلند،‌ای قیام سر به‌زیر

در هجوم بغض‌ها‌ ای صبور استوار
در میان تیرها ای شکست‌نا‌پذیر
 
شرع را تو رهنما، عقل را تو ره‌گشا
عشق را تو سر پناه، مرگ را تو دست‌گیر

فرش آستانه‌ات، بوریایی از کرم
تخت پادشاهیت، دست‌بافی از حصیر
***
کیست این یگانه مرد، این غریب شب‌نورد
این‌که آشنای اوست هم صغیر و هم کبیر

کاش قدر سال بود، آن شب سیاه و سرد
آسمان تو غافلی، زان طلوع ناگزیر

بعد از او نه من نه عشق، از تو خواهم‌ ای فلک
یا ببندی‌ام به سنگ یا بدوزی‌ام به تیر

دست بی‌وضو مزن، بر ستیغ آفتاب
آی تیغ بی‌حیا شرم کن وضو بگیر

لختی‌ ای پدر درنگ، پشت در نشسته‌اند
رشته‌های سرد اشک، کاسه‌های گرم شیر
یاعلی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۸۴ ، ۰۶:۱۱
علی مصلحی

سرسلسله عشق وجنون

چهارشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۸۴، ۰۸:۲۶ ق.ظ

در شماره ۱۶۸هفته‌نامه «چلچراغ» صفحه ۱۳مقاله‌ای چاپ شده است با عنوان «سرسلسه عشق و جنون» در لید مقاله نویسنده، آقای «پیربابایی» به عنوان یکی از مولوی‌شناسان معروف معرفی شده است. با هم قسمتی از مقاله را مرور می‌کنیم:
.... به گمان نگارنده -..... -دختر خانمی که اخیرا اشعار معروفی می‌گوید و ظاهرا هم نابیناست به شدت تحت تاثیر اشعار مولاناست چه به لحاظ تماتیک و چه به لحاظ وزن. به عنوان مثال او در شعری سروده است:
تو رو چی‌جوری بکشم
تو رو چی جوری بکشم
نیست مداد مخملی
که طبق قوالب شعر فارسی در بحر؛ فعلاتن، فعلاتن، فعولن، مفعول (؟؟؟؟) سروده شده است. حالا همین قالب را در چهارپاره‌ای از مولوی بررسی می‌کنیم:
هنگام سپیده‌دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه‌گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح
یک شام دگر زعمرو تو بی‌خبری........)
اولا: صحیح بیت آخر چنین است: از عمر شبی گذشت و تو بی‌خبری.
ثانیا: وزن نه بحر ترانه خانم «حیدرزاده» ‌ فعلاتن... الخ نیست.
ثالثا: وزن معرفی شده اشتباه است.
رابعا: وزن رباعی: «لاحول‌ولاقوت‌الا‌بالله» است.
خامسا وازهمه مهم‌تر: اصلا رباعی فوق ــ نه چهار پاره ــ از «مولوی» نیست و از رباعیات معروف «خیام» است.
از «عمو‌زاده خلیلی» چنین سهل‌انگاری بعید است.
تابعد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۸۴ ، ۰۸:۲۶
علی مصلحی

دین افیونی

سه شنبه, ۱۲ مهر ۱۳۸۴، ۰۱:۴۸ ق.ظ

 «افیون» در جیب راست من لانه کرده‌است
فرهنگ‌های جیبی لغت
 «افیون» را بد معنی کرده‌اند
 «دین» در جیب چپ من آشیانه دارد
فرهنگ‌ها «دین» را بد
ترجمه کرده‌اند
 «دین» «افیون» توده‌هاست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۸۴ ، ۰۱:۴۸
علی مصلحی

پای راه‌پله‌ها منتظرت ایستاده‌ایم!

دوشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۸۳، ۰۲:۲۹ ب.ظ

علی مصلحی بزرگ ببخش که نامه‌ی خصوصی‌ام را جایی نوشته‌ام که همه می‌توانند بخوانند. باورکن گاهی لازم می‌شود ...

خرابه
سال‌ها پیش که کودکی‌مان را با بزرگ‌شدن پیوند می‌زدیم، توی یک مدرسه‌ی راهنمایی کوچک و روبه‌ویرانی کلاسی داشتیم با پنجره‌ای رو به یک سپیدار بلند و ما شاگردهای شیطان همان کلاس بودیم.
آن‌روزها لابه‌لای کتاب تاریخ‌مان، حرف‌هایی بود که نمی‌فهمیدیم و انگار جوری نوشته شده‌بود که ما نفهمیم و این نفهمیدنمان انگار هیچ‌کس را نمی‌آزرد جز یک معلم تاریخ مهربان که می‌خواست شیطنت‌های کودکی‌مان را با تفکری بزرگ عوض کند.
ساعت‌ها و ساعت‌ها برای ما شاگردان زرنگ و شیطان ردیف اول حرف می‌زد و انگار از هر جمله‌اش پنجره‌ای باز می‌شد رو به دنیایی که نمی‌شناختیمش.
سیاه بود اما جذاب بود و خیال‌انگیز. کلمه‌های کتاب تاریخ برای ما جان می‌گرفتند. مصدق بزرگ می‌شد و این سرزمین، مادر بسیاری از این بزرگان و ما هر زنگ تفریح زیر نگاه‌های تحکم‌آمیز و سرزنش‌آلود ناظم در گوشه‌ی راه‌پله‌هایی که به دفتر می‌رسید، منتظر می‌ایستادیم تا بیاید و چای بخورد و باقی قصه را بگوید ...

حالا که سال‌ها از آن‌روزها می‌گذرد، لابه‌لای این روز‌مرگی‌ها آن روزها جان گرفته‌اند و انگار همان شاگردان ردیف اول ایستاده‌اند کنار راه‌پله‌ها تا معلم مهربان این سال‌هایشان بیاید با یک سیگار مگنا دردست و یک دست لباس سرتاپا سرمه‌ای و برایمان حرف بزند.
سوال‌های کودکانه‌مان را جواب بدهد و شانه‌ای باشد میزبان عاشق‌شدن‌هامان. یادمان بدهد و «علی مصلحی»‌مان باشد. معلمی با حافظه‌ی تاریخی بزرگ و صدایی گرم و شعرهایی که همیشه تا مصراع اول ادامه دارد.
اما روزها گذشته و علی مصلحی از آن پله‌ها پایین نیامده. نمی‌دانیم کجای هیاهوی دنیا گم‌شده یا ما گمش کردیم؟
تو اگر دیدیش در بین این نامردمان رو به تباهی بگو که ما منتظر مانده‌ایم همان‌طور کودکانه و پرسش‌گر.
اگر دیدیش بگو که تنهاییش را با کسی قسمت نکند. این روح مجرد بی‌بدیل را مثل میراثی گران‌بها نگه دارد.
بگو که دنبال کسی هم نگردد تا این همه سرمایه را با او قسمت کند که نامردمان روزگارمان سهم خودشان را برمی‌دارند و رهایت می‌کنند.
بگو آن کسی که تو به دنبالش هستی، جز در خیال نمی‌گنجد و جز در آسمان‌ها زندگی نمی‌کند. یک پیغام دیگر هم برایش دارم. اگر دیدیش بگو امتحان‌ها نزدیک است و هیچ چیز برای یک معلم سخت‌تر از این نیست که شاگردانش تجدید شوند. بگو که ما هنوز آنجا ایستاده‌ایم تا بیایی و اگر لازم باشد سال‌ها می‌ایستیم. بگو که درس‌ها سخت شده و ناظم‌ها زیاد ...
 منتشرشده در وبلاگ وادقان این‌جا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۸۳ ، ۱۴:۲۹
علی مصلحی

نامه سروش به خاتمی

سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۸۲، ۰۴:۵۵ ق.ظ

آقای خاتمی «می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد» و در پس پشت، خرمنی از امیدهای سوخته و دل‌های شکسته را به جا می‌نهی‌.
«بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست»، دانشجویان زحمتی از مردم نادان کشیدند و به چنگال عسس و حرس چنان گرفتار آمدند که چشم روزگار بر آنان فاش گریست و دل خویش و بیگانه بر آنان پاک بسوخت. پس «به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی.»

نمی‌دانم آن‌چه می‌نویسم فریادی است بر سر چاه یا از ته چاه. هر چه هست حدیث چاه و فریاد است یا کوه و فرهاد. نعره نومیدانه‌ای است در سنگ‌ستان ناکامی‌ها که تنها پژواکی از آن نصیب ما می‌شود. آیا این همه تلخی و ترشی و شوری را پایان شیرینی هست؟

آقای خاتمی! دیر شده‌است، طفل انتظار پیر شده‌است، دل صبر از این شیوه سیر شده‌است. اگر ایران است، اگر ایمان است، اگر کرامت انسان است، اگر خرد و برهان است، اگر عشق و عرفان است همه دست‌خوش تاراج و طوفان است. «کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد؟»

حیف خوردن زِ کاردانی نیست / با گرانان بِه از گرانی نیست

عبدالکریم سروش
هفدهم تیر
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۸۲ ، ۰۴:۵۵
علی مصلحی

گاف‌های رسانه‌ای

جمعه, ۵ مرداد ۱۳۷۵، ۰۳:۳۹ ق.ظ

در سال 1993 تیم ملی فوتبال «زامبیا» در حال پرواز به سمت سنگال بود تا در رقابت‌های انتخابی جام جهانی شرکت کند اما در طول مسیر دچار سانحه شد و تمام 30 مسافر آن از جمله 18 بازیکن تیم ملی زامبیا جانشان را از دست دادند.
نزدیک به یک‌سال بعد، «عباس بهراوان» گزارش‌گر فوتبال و مجری برنامه‌های تلوزیونی ایران یک مسابقه فوتبال بین یک تیم آفریقایی غیر از «زامبیا» را گزارش می‌کرد و به اشتباه فکر کرد تیمی که هواپیمایش سقوط کرده همین تیم بوده و در وصف این‌که چه زود توانسته‌اند تیم جدیدی را احیا و روانه مسابقات کنند داد سخن می‌داد غافل از آن‌که تیمی که هواپیمایشان سقوط کرده و همه بازیکنان آن مرده بودند، «زامبیا» بود نه تیم مورد نظر نظر آقای گزارش‌گر تلوزیون ایران
.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۷۵ ، ۰۳:۳۹
علی مصلحی